تبليغاتX
ارغوان شرقی پلاک 27 - ابقای خانه های شهر

1.    همدان تحت نفوذ شش ملاک گردن‌کلفت است و تمام ماحصل زراعی‌اش تحت سیطره آنهاست و همین باعث شده که به سهولت با احتکار غله و مدیریت استثماری دمار از روزگار جماعت همدانی درآورند.

اکنون به همین واسطه نان گران شده و مردم همدان شوریده‌اند و به تلگراف‌خانه آمده‌اند و به شاه تلگرافی زده‌اند که اگر داد ما نستانی خودمان دست به کاری یازیم:

        "تا امنیت و آسایش و انتقام از ظالم که مدت سی سال است که ما بیچارگان اسیر ظلم آنها هستیم حاصل نشود، نمی‌توانیم یک قدم از تلگرافخانه بیرون بگذاریم... خوانین ما پول لازم دارند جهت مخارج تیاتر پاریس و سایر ممالک فرنگستان... [اگر] ما را  اجازه و مرخص فرمایید حکم دولت را خودمان به اجرا می‌گذاریم... الحکم لله الواحد القهار."

این بحران به همت تاجر خوشنامی به اسم "وکیل‌الرعایا" و حمایت حاکم عارف‌منش و رعیت پسند همدان "ظهیرالدوله" (همان ظهیرالدوله‌ای که یک جای تهران به نامش است و طرفداری‌اش از ملت در آن دوره بی‌نظیر اگر نبوده کم نظیر بوده) و علیرغم اقتدار و نفوذ ملاکان شش‌گانه (که یکی‌شان ناصرالملک است که همان موقع وزیرمالیه بوده است) ختم به خیر می‌شود اما می‌ماند یک درد دل تاریخی: آخر نامسلمان‌ها گیرم شکمتان گشنه مانده و برتان ظلمی رفته، چه کارتان به کار این تئاتر مادرمرده است؟؟ چرا در این مملکت هرکه از هرجا می‌خورد بغضش را بر سر تئاتر  می‌ترکاند؟ ما دردمان را به کجا تلگراف کنیم آخر؟

 

2. یک جایی که بالاخره حکومت مرکزی (صدراعظم مظفرالدین‌شاه) به ظهیرالدوله دستور مطیع کردن خوانین را می‌دهد و تاکید می‌کند که "هرگاه خوانین و ملاکین به ملایمت و خوشی [گندم به خبازان] ندادند باید سهم هریک را عنفا (زوری) بگیرید" ، این آقا مطلبی به ملت می‌نویسد که "هرگاه به روز مقرر پرچم سفیدی بربالای برج مصلی افراشته گشت [به معنی اینکه خوانین گندم نداده‌اند و زمان شورش است] مردم شهر آنجا گرد آیند... خواهش دارم تا بیرق را نبینند از جای خود حرکت نکنند. قربان همه شما، صفاعلی."

حالا صفاعلی (ظهیرالدوله) که بر خلاف وظیفه حکمرانی‌اش (برقراری نظم و آرامش) مردم را به انقلاب فراخوانده در کتاب خاطراتش از تردیدهایش می‌گوید. تردیدهایی که من نیز به عنوان یک ناظر همیشه حاضر در اطراف کوی (در آن تیرماه لعنتی) تمام روزها شدیدا با آن درگیر بودم و از همین زاویه وقایع آن روزها را نمی‌پسندیدم و خام‌دستانه می‌یافتم:

        "خودمان هم چون نمی‌دانیم چه می‌شود تقریبا مرددیم که [آیا ملاکین] شرایط را قبول خواهند کرد یا نه؟ اگر نکردند بیرق [سفید] را باید کشید یا نه؟ اگر نکردند و کشیده شد مردم خواهند آمد یا نه؟ اگر آمدند اختیار این همه گرسنه لوطیِ شش‌لول بند به دست ما خواهد بود یا نه؟ اگر بکلی اختیار از دست ما بیرون رفت [مهاجمین یا مدافعین] به خانه‌ای از خانه‌های شهر ابقا خواهند کرد یا نه؟... چه خواهد شد؟"

آن روز ختم به خیر شد و آن روز دیگر به خانه‌های شهر ابقا نکردند.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/15 و ساعت 2:28 |