تبليغاتX
ارغوان شرقی پلاک 27 - یه پنجره دوستت داریم

البته ملاقاتی که با بانوی سالخورده داشتیم یک خوبی هم داشت و آن اینکه رفقای قدیمی را که نمی‌دیدیم دیدیم. یعنی همین که تا تاترشهر بروی برای بازبینیِ علیکس و مهرگان و افراز و شمیم و روزبه (فامیلیش چی بود؟!) و گوهردهی و فرخی، ارزش خودش را دارد و لازم نیست انتظار چیز خفن‌تری را بکشی که اگر هم بکشی (که ما می‌کشیدیم) چیز خفن‌تری آن اطراف نیست.

 

یادم هست دایرهٔ گچیِ... یک صحنه‌ای داشت که بازیگرهای اصلی داشتند بازی‌شان را می‌کردند که یکهو 26 نفر از راستِ صحنه و 26 نفر از چپِ صحنه وارد می‌شدند. چپی‌ها بابت مرگ کسی عزاداری می‌کردند و راستی‌ها بابت عروسی کسِ دیگری بزن و برقص. حالا 60 نفر روی صحنه بودند و یک موقعیت بسیار درخشان را با چنان مهارتی (منظورم مهارت کارگردان است) نشانت می‌دادند که فنا می‌شدی. همه‌چیز درست سرِجایش بود و میزانسن (منظورم همه چیز سن است) در متعالی‌ترین و دست‌نیافتنی‌ترین حالت ممکن بود و تو فقط باید به تماشا می‌نشستی و حیرت‌زده می‌گفتی فتبارک‌الله احسن‌الخالقین. سمندریان خدا بود و بهترینِ خدایان.

"دایره... به معنای واقعی کلمه تاتر بود و  3 ساعت برایت روی صحنه نقاشی می‌کرد و تو وظیفه‌ات فقط این بود که حیرت کنی و رها شوی و لذت ببری (به تو چه که دارم اغراق می‌کنم یا نه).

اما این‌بار انگار استاد، ما را به ملاقات خودش دعوت کرده بود.  ملاقات استاد سالخورده. و تاتری که همه چیزش بی‌حوصله بود. صحنه‌ای که خورشیدی (که او هم برای خودش یک استاد سالخورده‌ای است) انگار هیچ انگیزه‌ای برای طراحی‌اش نداشته و بی‌حوصله چند حجم بی‌معنی را دو سوی صحنه گذاشته بود و یک وسیلهٔ چرخدار  احمقانه را ساخته بود که مثلا در هرصحنه کاربرد متفاوتی داشته باشد و البته نه فضاسازی می‌کرد و نه کارکردی داشت و نه به کارگردانی کار جلو‌ه‌ای می‌داد (به من‌چه که می‌خواهی بگویی این طراحی صحنه به شدت سیاهی شهر را و نامانوس بودن آدم‌ها را و فلان و بهمان را به بیننده منتقل می‌کرد).

لبا‌س‌ها را از تاناکورا خریده‌بودند و هیچ سلیقه‌ای در خریدشان لحاظ نشده بود و به‌جز صحنه آخر (که البته چیز خاصی هم نبود) طراحی لباس معنایی نداشت و برای آن صحنهٔ آخر هم البته چیزهای زشتی طراحی و بر تن این بازیگرهای عموما بی‌استعداد کرده بودند  (می‌خواهی بگویی آدم‌های آن شهر همه فقیر بودند؟ خب مگر لباس آدم‌های فقیر را بدون هیچ حس زیباشناسانه‌ای باید تن بازیگر کرد؟)

 

بازیگرها هم که اکثرا ناتوان بودند و هیچ چیز خلاقانه‌ای در بازی‌شان نبود و هیچ که هیچ. حتی پیام دهکردی. حالا اگر تو می‌گویی گوهر خانم بازی شاهکاری را نشانمان داده من می‌گویم خیراندیش بازیگر خوبی است و این که دیدیم یک بازی متوسط رو به خوب بود و گوهر را باید در "عروسی خون" می‌دیدی که چه جهنمی ساخته بود روی صحنه.

 

اینکه موسیقی، یک ملودی یا آواز تکرار شونده باشد البته چیز بدی نیست و موریکونه هم برای موزیک فیلمی (که فکر کنم "حرفه‌ای"‌ باشد) همین‌کار را کرده اما که چی؟ آن آقا برای خودش دلیل خوبی داشته و به اقتضای فیلمی که ساخته شده این کار را کرده و خوب هم روی کار نشسته. اما مثلا اگر تو از قطعه‌ای که آن حاج‌خانم خوانده خیلی خوشت می‌آید حالا باید بین همه صحنه‌ها برایمان پخشش کنی؟‌ خداوکیلی بی‌حوصله نشده‌ای استاد؟

اصلا خود استاد را بگو! اصلا ولش کن. من سمندریان را دوست دارم و می‌خواهم تاتر دیگری بسازد و به همه بگوید اینی که می‌بینید تاتر است و آنی که دیدید تاتر خوبی نبود. ریتم نداشت. خلاقیت نداشت. بازی‌گیری نداشت. تابلوی نقاشی نداشت (صحنهٔ آخر داشت؟ تو بگو داشت). یک جایی یکهو یک مادرقوه‌ای آمد ایستاد جلوی ما و شروع کرد به فیلمبرداری و یک نیم ساعتی را هرچه کردیم کنار نرفت و عدل در همان موقع همه داشتند سمت راست صحنه (مغازهٔ دهکردی) بازی می‌کردند که این آقا ماسکه‌اش کرده بود. خلاصه ما هیچی نمی‌دیدیم اما مهم هم نبود. همین که صدایشان را می‌شنیدیم کفایت می‌کرد و همه‌چیز را می‌فهمیدیم. آن‌جا چیزی برای دیدن نبود به‌خدا.

می‌ماند آن صحنهٔ سیگار کشیدن که ضرب شصت استاد بود و بی‌نظیر.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/11/25 و ساعت 22:15 |