تبليغاتX
ارغوان شرقی پلاک 27 - یک راه حل ساده

تازگیا هی چشمم به یه چیز جالبی می‌خوره که زیاد نو نیس ولی خیلی عجیبه. اونم اینه که از بعدِ مشروطه (تقریبا از ده سال بعدتر) که انگلیس و روس ریختن رو هم و مجلس دارالشورای ملی رو بستن به توپ (همون قضیه لیاخوف و الخ که می‌شه 4 سالی بعدِ مشروطه و البته خودش حاصل قرداد 1907 انگلیس و روس بود که بعدش با قرارداد 1915 کارمون بیخ پیدا کرد و مجلس دوم مشروطه با اولتیماتوم روس (تحت حمایت انگلیس) توسط ناصرالملک نایب السلطنه (که خود مشروطه‌چیا نایب‌السلطنه کرده بودنش) بسته شد و یه جورایی سر و ته مشروطه هم اومد) یه فکری می‌ریزه تو کله روشنفکرا و البته خصوصا می‌ریزه تو کله وطن‌پرستا که یه نیروی سومی پیدا کنن و بچسبن بهش بلکه این سومی پوز روس و انگلیس رو که انصافا مام وطن رو آبستن کرده بودن بس که امتیازای زوری مختلف از مملکت می‌گرفتن (از ترکمن‌چای و گلستان و تنباکو بگیر تا گمرکات و اولتیماتوم شمال و اشغال جنوب و معاهدات روس و انگلیس بر سر ایران) خلاصه یکی پیدا شه این دو تا رو مهار کنه. (می دونم که جمله قبل از پرانتز رو تموم نکردم، آخه نشد). اینطوریاس که ذهنا یکی می‌ره سمت آلمان (آلمان یعنی آلمان و اتریش و عثمانی) که همین اخیرا واسه دنیا شاخ شده بوده و   دیگه می‌ره سمت آمریکا که بدجوری مملکت صنعتی‌ای به چشم می‌اومده و البته هنوز آزارش به هیشکی نرسیده بوده و ضعیف‌کشی نکرده بوده.

این خیلی جالبه چونکه نمی‌شه بگی روشنفکرا و وطن‌پرستا به قصد منفعت شخصی یه همچین گرایشی رو تو ذهن و روحشون بوجود آوردن بخاطر اینکه عده این آقایون (این یه بار خوبه که صحبتی از خانوما نیس) انقدر زیاده و انقدر کارنامه بعضیاشون درخشانه که نمی‌شه انگ وطن فروشی چسبوند وسط پیشونیشون. و جالبتر اینه که اگه ما هم جای اونا بودیم بعید نبود راه رستگاری مام وطن رو جز اون راهی که اونا رفتن می‌فهمیدیم و می‌رفتیم و بلکه این خیلی دردناک باشه. اینجوری اگه باشه دیگه صحبت از منافع ملی یه طورایی صحبت سختی می‌شه، به سختی مباحث مشکوک فلسفی که درست و غلطش رو فهمیدن کار حضرت فیله!

اولِ آلمان‌دوستی با شعرای ادیب پیشاوری شروع می‌شه که توی دانش وفلسفه و حکمت و شعر وادب خفن بوده و حلقه درسی و ارادتمندان پر و پیمونی داشته و نشسته یه قیصر نامه نوشته که 14000 بیته و فرستاده واسه قیصر آلمان (ویلهم).

اما اصل قضیه تقریبا با تقی زاده شروع می‌شه که بلکه بدونید یکی از مهمترین آدمای مشروطه اول و نماینده اهالی تبریز بوده و آدم درخشانیه و در لحظات مهمی از تاریخ مشروطه عقل‌اندیشی کرده و جلوی کثافت‌کاریا رو یه طورایی گرفته (خب البته عین من و شما غلط هم زیاد کرده). آلمانا تحت امپراطوری آقای ویلهم قراره همین روزا شاخ بشن و دارن می‌گردن ببینن با کیا می‌تونن بریزن رو هم. اولِ ممالک مذکوره ملک ایرانه که عمریه داره چوب روس  و انگلیس رو می‌خوره و مهمترین حزب فعلی حزب دموکراته که یه‌طورایی تقی‌زاده پدر معنویشه و این روزا (بعد از شکست مشروطه) تقی رفته نیویورک و تو ملک علی قلی خان نبیل الدوله زندگی می‌کنه.   قونسول آلمان مقیم نیویورک به تقی زاده پیشنهاد همکاری بر ضد متفقین رو می‌ده و تقی زاده بی‌ حرف پیش قبول می‌کنه و می‌ره آلمان. اونجا یه پول هنگفتی بهش می‌دن و اونم یه عالمه از شخصیت های سیاسی – ادبی ایرانی مقیم اروپا رو میاره برلن و "هیاتی برای نجات ایران از مداخله و تجاوز 2 نیروی اشغالگر روسی و انگلیسی در شمال و جنوب که برابر قراردادهای محرمانه 1907 و 1915 ، کشور ایران را به 2 حوزه و منطقه ی نفوذ تقسیم کرده بودند" تشکیل می‌ده. این هیات راه می‌افته می‌ره شهرای مختلف (تهرون و کرمونشاه و ...) و شروع می‌کنه به مخ‌زنی ملت.

دسته دوم گروه "هیات اتحاد اسلام" هستن. این هیات موسسش سیدجمال اسدآبادیه و مکان تاسیسش استامبوله و حامیش خلیفه عثمانی. انگیزه سیدجمال (که آخرای عمرش اینو تاسیس می‌کنه) "ایجاد یک حزب قوی اسلامی در کشورهای مسلمان بود تا با دخالت مستقیم علمای سنی و شیعه و صدور فتوای جهاد علیه 2 نیروی روس و انگلیس که در عراق و ایران نیروی مسلط و اشغالگر بودند" دخل استعمار رو بیاره. حالا سید مرحوم شده اما میراثش (هیات اتحاد اسلام) سرپاس و تحت حمایت شدید آلمان و عثمانی. پول و اسلحه اورت در اختیار این هیات قرار می‌گیره و اینا پا می‌شن میان ایران و می‌رن جنوب، ایل قشقایی و تنگستونیا رو تجهیز می‌کنن و اونام علیه انگلیس می‌شورن. بعدم می‌رن تهرون پول و اسلحه رو می‌دن میرزاکوچیک‌خان (که خودش عضو همین هیات اتحاد اسلامه) که بره شمال و مردم رو علیه روس بشورونه که می‌ره و می‌شورونه و البته مشاورش و رابطش با شبکه قدرتمند اطلاعاتی آلمان آقای گائوک آلمانیه که بلکه اسمشو شنیده باشین (گائوک رابط جنگل و آقای واسموسه و آقای واسموس یکی از بزرگترین آدمای اطلاعاتی آلمانه با اختیارات وسیع). این هیات اتحاد اسلام یه پایگاه تر و تمیزی هم تو نجف و کربلا و سامرا داشته و تقریبا از همه علمای مقیم عتبات حکم جهاد واسه نیروهای داخلیش رو می‌گیره و ملت به‌پا می‌خیزه.

خلاصه اوضاع و احوال همینجوریا پیش می‌ره و وطن‌پرستا و غیره هی ضدحال می‌خورن و هی نهضتای ملیشون بی‌هیچ منفعت ملی مالیده می‌شه تا اینکه هیتلر یهو پیش میاد و همه (یعنی خیلیا) می‌فهمن که منجی مملکت همین آقاس و این قضیه تا اونجا جلو می‌ره که حتی رضای میرپنج هم می‌زنه به سیم آخر و می‌گه گوربابای انگلیس که منو آورد سرکار، هیتلر رو عشقه. واسه عشاق هیتلر می‌شه یه خروار اسم ردیف کرد و در صحت همه‌شون (یعنی خیلیشون) هیچ شکی نکرد و ما نمی‌دونیم ملت ساده دل و رنجیده‌مون چه نذر و دخیل‌ها که واسه پیروزی آدولف بستن و البته ادا نشد. ابی گلستان و مرحوم باقرخان دوتا از خیل عظیم این جماعت آدم حسابی هیتلر دوستن. بعدش شهریور بیست پیش میاد و چرچیل و استالین (انگلیس و روس) میان تهرون و با هم حرفای خصوصی می‌زنن و تکلیف "مام" رو روشن می‌کنن (فعلا کاری به روزولت نداریم). حالا دیگه نوبت "مرام اشتراکیه". راه حل قطعا همینه و همه می‌رن توده‌ای می‌شن بلکه مملکت عقب‌مونده‌ی زجر کشیده‌مون یه سامونی بگیره. البته درسته که مرام اشتراکی یه مرام روسیه اما این روس که دیگه روس تزاری نیس (بلکه شورویه) و تازه برادر مرحوم لنین بعد از انقلاب بلشویکی قراردادای ننگین تزار رو ملغی کرده و داره حرفای قشنگ می‌زنه و همینه که به دل تقی ارانی و شاهزاده سلیمان میرزا اسکندری و 53 نفر چنگ می‌زنه و بعد از 1320 (که البته لنین جون مرحوم شده و آقا استالین پیش اومده) یه جماعت گت و گنده به عشق رستگاری جماعت ایرانی می‌چپن تو حزب و خب البته دنیا یه قدری عوض شده (مثلا تلفن و همواپیما اختراع شده) و بنابراین دیگه نمی‌شه گفت همه حزبیا آدمای با مرامی هستن اما خیلیاشون (بیشترشون) هنوز وطن‌درد دارن( کم و زیاد)، مثلا خلیل ملکی و دار و دسته‌ش، ابی گلستان و رفقاش، نیما یوشیج و آل‌احمد و م.به‌آذین و بزرگ علوی و ابتهاج و بعضی از دوستاشون، گلسرخی و بعضی از آدمای دور و برش و محمدعلی عمویی و بعضی از رفقاش وخیلیای دیگه (گرچه اکثرا چیز زیادی از این مرام اشتراکی نمی‌فهمن که البته طبیعیه و همیشه همین بوده که بیشترمون چیز زیادی از اون چیزی که دوس داریم باشیم رو نمی‌فهیم و یه طورایی عموما در حال بلغور مفاهیمیم و اظهار لحیه و تفاخر به چیزی که تقریبا نیستیم یا نمی‌دونیم چیست).

اما این‌بار دیگه بعضیا گول این چیزا رو نمی‌خورن و حالیشون می‌شه که اون نیروی سومی که راه رستگاریه و دردا رو دوا می‌کنه نه آلمان شکست خورده و شوروی اشتراکی دیکتاتوره بلکه آمریکای بزرگه که هنوز حال هیچ ملتی رو تو شیشه نکرده و در عین حال کلی آدم باحال و روشنفکر داره و حتی تو مملکتش یه سازمان ملل زده و یه حقوق بشر راه انداخته که آرمان نوع بشر رو یه تنه تامین کنه. تو تاریخ اخیر (بلکه بشه بگی معاصر) اولین تمایلی رو که تو وطن‌پرستا به سمت آمریکا می‌شه سراغ گرفت احتمالا باید قوام‌السلطنه باشه. قوام ۵ بار نخست‌وزیر ایرون می‌شه که دفعه اولش بعد از کودتای سید ضیائه و اگه اشتباه نکنم بعد از خود سید ضیاء (به زودی صحت این حرف رو بررسی می‌کنم). تو این دوره قوام واسه اینکه پوز روس و انگلیس رو بزنه می‌چرخه سمت آمریکا و البته نه آمریکا مالی بوده و نه دوره صدارت قوام طولی می‌کشه. یه دوره صدارتش هم تو دهه بیسته که بازم قوام آمریکایی بازی درمیاره و بازم معزول می‌شه اما این‌بار قوام که حالا با ضعفی که سلطنت محمدرضا داره واسه خودش قدرتی محسوب می‌شه سعی می‌کنه یه مشت نخبه آمریکایی تربیت کنه و می‌کنه و این نخبه‌ها هرجا که پا بده سعی می‌کنن به ضرب آمریکا زور انگلیس رو خنثی کنن. نفر بعدی خود آقای مصدقه که وسط اون معرکه ملی کردن نفت که حیرت همه دنیا رو موجب شده و البته انگلیس داره سعی می‌کنه پدر مملکت و آقای مصدق رو دربیاره سعی می‌کنه آمریکا رو علیه انگلیس تحریک کنه و می‌کنه و موفقیتایی هم حاصل می‌شه اما از اونجایی که آقای مصدق قرار نبود مملکت رو دودستی تحویل آمریکا بده (یعنی یه طورایی آدم باهوشی محسوب می‌شد) یه رو دست اساسی از آمریکا (که یه طورایی باهوش‌تر از آقای مصدق بود) می‌خوره و با یه کودتای نسبتا ساده‌ی دومرحله‌ای آرمان عینی یه ملت به زانو درمیاد. نفر بعدی علی امینییه. علی امینی پسر خانوم فخرالدوله‌س که خودش دختر مظفرالدین شاه بوده. امینی به همین دلیل یه طورایی مدعی تاج و تخت محمدرضا هم بوده و البته بر خلاف قرائت رسمی به گمان من آدم نسبتا وطن‌دوستی بوده و آمریکایی هم بوده و دیگه نه من حوصله دارم راجبش بنویسم و نه شما حوصله دارید اگه نوشتم بخونید. خود محمدرضا هم دستپخت انگلیس بود و دهه 50 که پولدار شد  توهم "دروازه تمدن" زد و چرخید سمت آمریکا و البته سرنگون شد. خسته نباشیم. 

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/10/30 و ساعت 18:7 |