تبليغاتX
ارغوان شرقی پلاک 27
سام الک

من دیگر در این مکان مطلبی نخواهم نوشت مگر اینکه بنویسم و بزودی اینجا را منفجر خواهم کرد مگر اینکه نکنم.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/11/24 و ساعت 16:38 |


سام علکم مجدد

ما رفتیم یه فیلم ساختیم

مونتاژش دیروز تموم شد

مشخصات:

تله فیلم انتقال

بازیگراش: نگار فروزنده, حمیدرضا پگاه, مجتبی رجبی معمار, فرشید زارعی فرد, رضا کریمی, حسین بهدوج و ...

و حضور افتخاری: علی انصاریان

فیلمنامه: من و علیرضا افخمی

مشاور فیلمنامه: بهروز افخمی

اگه خیلی دلتون برام تنگ شده همین جمعه شما و سیما پشت صحنه ش رو می ره ;)

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/06/10 و ساعت 15:8 |


بخاطر زمانی که خیلی هم طولانی شده و اینجا چیزی نوشته نشده و از همین رو شایعات زیادی حوالی این وبلاگ به گوشم می خوره (یا گوشم رو می خوره) تصمیم گرفتم محض اثبات بعضی چیزها یک پست بنگارم. و از آنجایی که فرصت کوتاه است (و برخی مسائل دیگر)، تصمیم گرفتم به صورت نمایشی پستم را اختصاص بدهم به پاسخ یک چند کامنتی که آمده و چیزهایی پرسیده شده:

به علیکسجون: اطراف کرمانشاه پر است از چیزهای دیدنی و اساسا خود کرمانشاه (به جز همان تکیه معاون‌الملک که  شاهکار است و تکیه‌ای دیگر که حالا اسمش خاطرم نیست) می‌ماند یک طاق بستان و دیگر زیاد حرفی برای گفتن و دیدن نیست. پس اصل حواشی این شهر است: بیستون، سراب نیلوفر (که بیداد است)، غار قوری‌قلعه، پاوه و ... که وقتی می‌بینی شان حسابی دلشاد می‌شوی.

به علیکس‌خان: در حال تهیه مقدمات ساخت  و ساز یک تله‌فیلم برای تیوی هستم و به این دلیل است که فرصت نوشتن (و البته قبل از آن خواندن) به دست نیامده این ماه‌های اخیر.

به علیکس و سایرین: قنواتی شده مدیرمسئول نشریات همشهری و قزلی را کرده سردبیر ماهنامه داستانی که قرار است دربیاید. قزلی با من تماس گرفت و در فکر تو هم بود البته. حالا کاری ندارم قزلی در چه حدی است ولی تو و هرکس که خیالاتی در سر دارد شاید به یک دردی بخورید (بخوریم). امروز قرار است بروم ببینم چه خبر است.

به مرتضی پسر دایی: البته خیلی ممنون که ما را به رویای خودت راه دادی اما فعلا خبری از کلاس‌های فیلمنامه‌نویسی نیست. و اصولا هم ما خیری از آن همه تدریس ندیدیم. یعنی شایدهم خیرمان به کسی نرسید. در واقع کسی از آن جلسات فیلمنامه‌نویس نشد که نشد. یک نفر شد که آن هم می‌خواهم توی سرش بخورد با آن شیوه کثیفی که پیش گرفت و شد. درواقع او هم با مالش اندام حساس آدم‌های مهم به جایی رسید نه با تعلیمات ما.

به حاجی مرتضی: آقا دمت گرم که به فکر مایی. آخر ما را چه به سایت و از این حرف‌ها؟

به حاج‌رضای گل و بلبل: داداش آذربایجان حتما و قطعا باید که یک شعبه مشروطه‌خوانی داشته باشد. زودتر راهش بیانداز که صدسال رفت و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. جلسات هم همچنان به‌راه است و حالا کم کم داریم کتاب آفاری را تمام می‌کنیم و حضار برآنند که بعد از اتمام این کتاب از مشروطه عبور کنیم و ادامه را دریابیم. یعنی فطرت مشروطه و ظهور و افول رضا میرپنج که می‌شود از ۹۰به بعد. به علی خرابتم رفیق.

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/04/16 و ساعت 11:52 |


                       

سنتوری را دیدیم.

فیلمی بود برای خودش. شاید هم فیلم خوبی بود شاید هم نبود.

برای من، اینکه در یک جماعتی قلم پیدا نمی‌شد چیز جالبی بود و فیلمی بود که ریتم داشت و ارزش دیدن داشت (که شاید خیلی از فیلم ها داشته باشند). و بدم نیامد از فیلم (که شاید از خیلی از فیلم ها بدم نیامده باشد). و "همه ما را عملی کرده‌اید". و خوب نیست که آدم با اشارات نمادین یک اثر هنری حال کند و ما کردیم و این یا از ضعف اثر است یا از ضعف ما. و نشانه‌ها است که در هنر اهمیت دارد نه نمادها. و خوب شد که مهرجویی این فیلم را ساخت و شاید هم بد شد. و ما شاید بعدا بتوانیم دقیق‌تر صحبت کنیم.

په‌نون: فعلا اجالتا داریم همچنان "لاست" می‌بینیم و مهم نیست که قرار است چه بشود، مهم این است که لاست بهترین است! و جایی است که نوابغ دور هم جمعند و هرکاری که خواسته‌اند و خواهند خواست با ما کرده‌اند و می‌کنند. و حرف بر سر این مقولهٔ لعنتی بسیار است اگر نخواهیم ادا درآوریم.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/01/29 و ساعت 17:32 |


بعله، جواب پست قبلی شیخ فضل‌الله نوری بود و یک علیز طلایی با تقدیر از کوین و نازلی -بخاط آن کامنت طولانی و مفیدش- به آقای علیکس تعلق گرفت و مبلغ ناچیزی هم به او تقدیم شد. دونقطه‌پی

و اما بعد:

 آقا شیخ فضل‌الله نوری که در نجف برجسته‌ترین شاگرد میرزای شیرازی و در تهران باسوادترین مجتهد به حساب می‌آمده  -البته صرفا سواد فقهی منظورم است وگرنه که آقا شیخ فضل‌الله یک نوشته معروفی دارد که در آن نقل به مضمون گفته وای به حال مملکتمان که جوانانش به‌جای علوم دینی، فیزیک و شیمی می‌خوانند و از خدا دور می‌شوند- خلاصه این حاج‌آقا علیرغم سوادش از بدشانسی‌اش می‌خورد به دوره صدارت امین‌السلطان -اتابک- که دلش با آقا سید عبدالله بهبهانی بوده و مسایل حقوقی دربار و دولت را به محکمه این آقا ارجاع می‌داده و این، آقا سیدعبدالله بوده که قدر می‌دیده و بر صدر می‌نشسته. این هست تا اینکه مظفرالدین‌شاه اتابک را عزل و عین‌الدوله را جایش می‌نشاند و سر آقا سیدعبدالله بی‌کلاه می‌ماند و عین‌الدوله کلاه بر سر آقا شیخ‌فضل‌الله می‌گذارد و بر صدر می‌نشاندش و دعاوی مذکوره را به او ارجاع می‌دهد و آقا درباری می‌شود و شروع به خدماتی می‌کند که سلطان را نیز خوش آید و دل به او ببندد.

یکی از این اقدامات که باعث رضایت سلطان و نارضایی مردم شد، یک حکمی بود که ماهیتا فمینیستی است: آقا شیخ، به میل شاه حکم طلاق دختر شاه را از شوهرش صادر کرد و او را به عقد امام جمعه تهران درآورد. و این در حالی بود که شوهر بیچاره راضی به طلاق نبود و در فقه اسلامی رضایت شوهر اصل است و حق طلاق بای دیفالت با مرد است. آره جونم!

 

په‌نون: اگر زمان وقوع مشروطه اتابک صدراعظم بود نه عین‌الدوله، شاید الان آقاشیخ‌فضل‌الله -به عدوات با اتابک- مدافع سرسخت مشروطه به حساب می‌آمد و آقاسیدعبدالله -به طرفداری از اتابک- از سر عناد و نامردمی که با مشروطه ورزیده بود سرش بالای دار رفته بود. و اسم او بود که الان روی یکی از قدیمی‌ترین بزرگراه‌های تهران بود.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/01/22 و ساعت 17:34 |


آقا اصلا خیلی جالبه!

ما جماعت فمینیسم الان یکی از خواسته هامون گویا اینه که حق طلاق رو ذاتا داشته باشیم درسته؟

یعنی رضایت مضایت شوهر مالیده بشه آره؟

حالا به خیالتون اولین ملایی که در این راستا گام برداشته کیه؟

هرکی بگه یه علیز طلایی با یه مقدار پول نقد می دمش... الیزه بدو!

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/01/18 و ساعت 14:40 |


درست همان موقع ورود شگفت‌زده‌ات می‌کند. روی سردرش دو فرشته نیمه عریان (سر و سینه عیان) می‌بینی که هرکدام پرچمی در دست دارند. روی یکی نوشته "یاحسین" و روی دیگری "یامظلوم کربلا" :

 

 

                                          

                              عکس‌ها را بزرگ شده ببینید تا حجم عجیب عریانی را درک کنید! 

 

وارد که می‌شوی با انبوه کاشی‌های حدودا 40 در 40 مواجه می‌شوی (شاید 1000 کاشی) که روی هرکدام عکسی نقاشی شده. عکس‌ها متعلقند به هرکه فکرش را بکنی. از پادشاهان اسطوره‌ای (گرگین و جمشید) تا کریم‌خان و محمدعلی‌شاه. از سرباز هخامنشی و اشکانی تا میرزای شیرازی و شیخ‌فضل‌الله نوری:

 

                          

 

 

 

                     

 

                                                 

 

اسماء مقدسه که داخل شیر و خورشید شاهی کشیده شده:

 

 

                                        

 

 

قدمگاه امام هشتم شیعه در کنار نقش‌های هخامنشی:

 

                                           

 

تکیه دو صحن دارد که داخل یکی‌شان پرده‌های بزرگ تعزیه کاشی‌کاری شده و یکی از این پرده‌های عظیم مربوط است به قیام مختار که در کمال آرامش پر است از صحنه‌های به شدت خشن:

 

                                         

 

 

              

 

 

گاهی وقت‌ها اگر هیچ حساب و کتابی در کار نباشد حاصل کار چیز جذابی می‌شود!

 

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/01/14 و ساعت 17:33 |


پس از تبریک سال نو

دومین "علیز طلایی" اهدا می شود به  معاون الملک.

بیانیه هیات داوری:

با سارا مشغول گشت و گذار در کرمانشاه هستیم (بودیم). می‌برندمان یک جایی به اسم تکیه معاون الملک و ما با یک بنای  شگفت انگیز  مواجه می شویم. مکانی که در آن همه چیز در هم آمیخته و یک ذهن سیال بنایش را  بنا نهاده. هیات داوری در پست بعدی توضیح بهتری خواهد داد.

لینک به یکمین علیز طلایی

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 87/01/12 و ساعت 17:3 |


از امشب به تشخیص خودم در هر موردی که صلاح بدونم به هرکی که بخوام جایزه بسیار نفیس "علیز طلایی" رو اهدا می کنم. و البته جایزه بسیار بی ارزش "علیز تمشکی" هم درجای خودش به هرکی دلم بخواد اهدا می کنم. و البته شما هم می تونی به جمع تک نفره هیات داوران بپیوندی.

 

اولین "علیز طلایی" اهدا می شود به  مجید جلالی سرمربی تیم استقلال اهواز.

بیانیه هیات داوری:

با یک گوشم دارم فیلمنامه تایپ می کنم و با گوش دیگرم "نود" را تماشا می کنم. جلالی مهمان برنامه است و در پاسخ عادلخان که می خواهد بداند چطور است که جلالی همیشه درست پیشگویی می کند پاسخ می دهد:

به قول "نهرو" اگر تاریخ مملکتت را ندانی چاره‌ای نداری جز اینکه آن را تکرار کنی

  و در ادامه پاسخ معقولی ارایه می دهد که در ارتباط مستقیم با نقل قول "نهرو" است

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/28 و ساعت 1:31 |


آقاجان این خشت لعنتی از اول کج بوده وگرنه چرا یه شاعری که انقده آدم حسابی بوده باید 4تا 4تا خانوم بازی کنه اونم 4تا خواهر؟

عارف قزوینی رو می‌گم. همون که قبرش جلو در ورودی قبر ابن سیناس. همون که شجریان "به یاد عارف" رو به یادش خونده.

طرف هم شاعر بوده هم خوننده بوده هم تصنیف می‌ساخته هم خوش قد و بالا بوده هم مشروطه‌چی بوده هم وطن‌پرست بوده هم خانوم‌باز:

 

ناصرالدین شاه 4تا دختر داشته (کلا البته بیشتر داشته) که عارف موقعی که هنوز شاعر ملی میهنی نشده بوده و توی دربار برو و بیا داشته به ترتیب عاشقشون می‌شه و جالبه که هر 4تا خانوم هم جوابشون مثبته:

خواهر اول: اخترالسلطنه:

گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم
آسمان! ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم

 


خواهر دوم: قدرت‌السلطنه:

نه قدرت که با وي نشينم
نه طاقت که جز وي ببينم
شده است آفت عقل و دينم
اي دل آرا سرو بالا
کار عشقم چه بالا گرفته
ترک چشمت ني ز پنهان
آشکار،آشکار، آشکارا، اي نگارا
خانه ي دل به يغما گرفته،خانه ي دل .....

 

خواهر سوم: افتخارالسلطنه:

افتخار همه آفاقي و منظور مني
شمع جمع همه عشاق به هر انجمني
ز چه رو شيشه ي دل مي شکني
تيشه بر ريشه ي جان از چه زني؟
سيم اندام ولي سنگ دلي
سست پيماني و پيمان شکني ...

 

خواهر چهارم: تاج‌السلطنه:

تو اي تاج، تاج سر خسرواني
شد از چشم مست تو بيپا جهاني
تو از حالت مستمندان چه پرسي
تو حال دل دردمندان چه داني
خدا را نگاهي به ما کن
نگاهي براي خدا کن
به عارف خودي آشنا کن ....

 

این چهارمی البته خیلی آدم حسابی بوده: بخون!

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/24 و ساعت 12:0 |


مثلا اختتامیه "کن" یا "اسکار" یا حتی همین "فجر" که بری خواهی دید که اول مراسم سیصد چارصد نفر می‌یان می‌شینن تو سالن آخر سرهم بدون اینکه چیزی تو دستشون باشه می‌رن خونه‌هاشون. فقط یه چند نفری هستن که تندیسِ بلورین و سیمرغِ زرین و شیرِ طلایی و فلانِ نقره‌ای تو دستاشونه. درست؟

جشنواره شبکه 3 سیما (دوسالانه) امسال وارونه بود. یعنی اینکه سیصد چارصد نفر رفتن نشستن تو سالن و آخر سر هم با سیصد چارصدتا تندیس رفتن خونه‌هاشون و فقط یه هف هش نفری بی‌تندیس بودن اونم بخاط اینکه به سن قانونی نرسیده بودن و واسه بابا ننه‌هاشون اومده بودن.

من اهل اغراق هستم ولی الان مرتکبش نشدم. هرچی می‌گم راست و حسینیه به موتون قسم. برای مثال:

 

تندیس برترین گزارشگران ورزشی: عادل فردوسی‌پور، مزدک میرزایی، جواد خیابانی، پیمان یوسفی، دو سه نفر دیگه و ... سرهنگ علیفر(!!!)

 

بعدم اینکه اینا "برتر از کی" هستن خدا می‌دونه. آخه جز اینا مگه کس دیگه‌ای هم فوتبال گزارش می‌کنه؟!

 

تندیس کارگردان برتر: حاتمی‌کیا، همایون اسعدیان، داریوش فرهنگ، علیرضا افخمی، بهرام عظیم‌پور، سعید سلطانی، مهران مدیری، رضا عطاران، سروش صحت (واسه 4خونه!)، عبدالعلی‌زاده (واسه یه وجب خاک!!) و چند نفر دیگه که یادم نیس.

 

تندیس فیلمنامه‌نویس برتر: کاظمی‌پور، آریان، حاتمی‌کیا، عظیم‌پور، نعمتی، سعید رحمانی، پیمان قاسم‌خانی، من و ده بیست نفر دیگه.

 

تندیس بازیگر برتر: علی نصیریان، بهاره رهنما، مجید صالحی، مدیری، عطاران، جواد رضویان، رضا توکلی، هومن سیدی و زنش، ستاره و لاله اسکندری، شقایق دهقان، فلامک جنیدی، مریم امیرجلالی، دختره که تو بیداریه، آرام جعفری، زنه که تو بیداریه، سیما تیرانداز، فرخ نژاد و خواهر هومن سیدی تو راه بی پایان و هزار نفر دیگه.

 

تندیس مجریان برتر:  همه مجریای شبکه 3

 

بعلاوه همه تهیه‌کننده‌های شبکه 3 (حتی تهیه کننده همون برنامه جشنوارونه!) و یه عالمه از کارمندای بخشای مختلف شبکه و یه عالمه آدم دیگه.

 

خلاصه خیلی خندیدیم. یه چیزای باحال دیگه:

- تندیس عوامل سریال حاتمی‌کیا رو وزیر بهداشت بهشون داد و اگه یادتون باشه وزارت بهداشت به شدت به پخش این سریال اعتراض کرده بود.

- همایون اسعدیان خیلی بهش برخورده بود بنده خدا.

- امیرجلالی که خیال می‌کرد قراره واسه 4خونه بهش تندیس بدن وقتی ندادن قهر کرد رفت خونه و البته واسه ترش و شیرین صداش زدن که نبود.

- تندیسم افتاد شکست J

- علیرضا افتخاری که می‌رفت رو سن بخونه، هی از موزیک عقب می‌موند و یادش می‌رفت لب بزنه، گمونم نعشه بود.

- یه آخوندی اومد رفت نشست اون جلو ولی صداش نکردن بره بالا جایزه بده به ملت واسه همینم قهر کرد رفت.

- یکی از آدم حسابیایی که تندیس می‌داد رییس فدراسیون شنا و واترپلو بود که تیم ملی‌مون رو همین هفتهٔ قبل تو جهان سی‌ام چهلم کرده بود! مثلا به آلمان یادمه 20 به یک باختیم.

- سارا می‌گفت خانومای بازیگر تا یکیشون می‌رفت بالا تندیسیده بشه بقیه پشت سرش غیبت می‌کردن و نوبت بعدی که می‌شد سایرین همین کار رو ادامه می‌دادن.

 

در واقع هرکی تو شبکه 3 یه گهی خورده بود بعنوان فلانِ برتر تندیس‌تپان شد. برای سال 87 ردیف کنین بیاین شبکه 3. حداقلش اینه که تو تله‌ویزیون نشونتون می‌دن که دارین تندیس می‌گیرین ;)

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/23 و ساعت 17:53 |


من چمدونم شما با چی حال می‌کنین ولی من با دیدن یه روزنامه قدیمی و خوندنش کلی عشق و حال می‌کنم و خیال می‌کنم دارم تو همون زمونه نفس می‌کشم.

این شاید هیچ فایده‌ای نداشته باشه جزاینکه خودمو بیخودی نوستالژی‌تپان کنم، شایدم واسه‌م خوب باشه و بفهمم یه چیزایی از فرهنگ زمونه‌شون ماهیتا شبیه حال و روز خودمونه.

امروز 8 برگ از روزنامه "شفق سرخ" به مدیریت شیخ علی دشتی (که بلکه هم بشناسینش) پبدا کردم.

شماره اولش 11 اسفند 1300 منتشر ‌شده و این چند صفحه‌ای که دست منه مال هزار و سیصد و هشته و نمی‌دونم شماره آخرش مال چه تاریخیه. الان خیلی وقته ما روزنامه‌ای نداریم که 8 سال دربیاد. البته کاری با "کیهان" و "اطلاعات" و "رسالت" و "جمهوری اسلامی" ندارم.

 یه چندتا تیکه بامزه‌ش رو جدا کردم که ببینین اون موقع‌ها تو آگهیا چطوری حرف می‌زدن با مردم. شما رو چمدونم، من که کلی ذوق کردم:

 

 

 

معالجه سوزاک و سیفلیس مطابق آخرین سیستم مریضخانهای پاریس رجوع نمایید به دکتر آلبو نهواری خیابان چراغ‌برق کوچه ناظم‌الاطباء از دو الی هفت بعداز ظهر  (البته گمون نکنم الانم برقرار باشه، کسی اگه می‌خواد بره خصوصی بهش می‌گم کجا رجوع کنه)

 

 

 

 

 امشب امشب

سینما سپه

سری دوم سریال هیجان‌آور

کسی که مغزش را فروخته

باشتراک: ژرژ لارتن  و  آن لوتر

کسانی که سری اول این فیلم را دیده‌اند می‌دانند تا چه حد جالب توجه و تماشایی است

و کسانی که سری اول را ندیده‌اند متاسف نباشند که با ملاحظه قسمت دوم تمام مطالب را درک نموده و از اهمیت و شیرینی عملیات‌های آرتیستهای این فیلم بهره‌مند خواهند شد

 

 

 

 دوست عزیز واکس خوب کجا سراغ دارید؟ به! به! تشریف ببرید تجارتخانه قادوشی شرکاء  خیابان ناصریه

 

 

 

 

تخت جمشید فراموش نشود

تخت جمشید زخاطر نرود

چه نیکو  تیغ  باشد  تخت جمشید       برای    گونه‌های نرم   و    اسپید[!]

برای    خاطر     سیمای       نازک       خرید     تیغ     را    بنمای   چابک

اگر   شفاف   خواهی     چهر دلبر        به    تیغ   تخت جمشید   روی ‌آور

چه ارزان و چه خوبی تخت جمشید       چسان راحت تراشی تخت‌جمشید

برای   صورت    نرم   و   موی    زبر       کنی    معجز   سوی بزدودن جسر

شنیدم   (پارترو)  دادت    سفارش       مبارک باشد  احسن  زین  نمایش

 

 

 

 

 

 

منتظرین را بشارت می‌دهد

این خضاب از معروف‌ترین خضاب‌هایی است که دکتر درال آلمانی ساخته است و تصدیق شده تمام دکترهای اروپایی است استعمال این خضاب ابدا آسیبی بمو نمی‌رساند بلکه موی سر را تقویت می‌کند این خضاب به رنگ‌های مختلف مشگی- براق- بور- طلایی- خرمایی و غیره می‌باشد...

یگانه نماینده در ایران دواخانه لیون ناصریه

 

 

 

 

مریم خانم نهواری

متخصصه [!] در امراض جهاز تناسلی نسوان و قابلگی [شایدم قاعدگی] همه روزه از ساعت نه الی ظهر و از دو الی پنج بعدازظهر برای پذیرایی مرضا حاضر است و ایام پنجشنبه از سه بظهر [!] الی ظهر از اشخاص بی‌بضاعت و فقیر  مجانا پذیرایی می‌شود

آدرس خیابان چراغ‌برق کوچه ناظم‌الاطباء

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/21 و ساعت 17:37 |


درسته که جمعه 24م قراره رای بدین اما جمعه 24 اسفندم هس. میدون انقلاب سابق. اینم یه سند باحال:

 

                                اینجا رو ببین

 

متن سند:

 

" 7/3/1317

داخله

از شهربانی کل به شهربانی یزد تلگراف شده است خواهر اعلیحضرت ملک فاروق ]یعنی فوزیه در سن 17 سالگی [برای والاحضرت همایونی  ]یعنی محمدرضای ولیعهد در سن 19 سالگی[ نامزد شده است. از ابراز احساسات اهالی در چراغانی جلوگیری نشود (    ( :Dمستدعی است دستور فوری فرمایند که چراغانی از چه شبی شروع شود. آیا شهرداری منفردا چراغانی کند یا ابراز احساسات اهالی کافی است"

 

سند باحالیه، نیس؟ یه طورایی وحشت رضاخانی توش موج می‌زنه.

رضای میرپنج خودش می‌بره و می‌دوزه و مملی 19 ساله رو تا توی حجله هیچ دخالتی تو این امرخیر نمی‌ده. محمدرضا توی کتاب "ماموریت برای وطنم" می‌نویسه:

 

"ظاهراً پدرم در آن ايام عكس شاهزاده خانم فوزيه را ديده و با آن صراحت و استقامت رأيي كه داشت (و شايد اين خصيصه براي حل و عقد امور فني و مهندسي از حل مسائلي كه با قلب و احساسات مربوط است، مناسب‌تر بود) به تفحص و تجسس حال اين شاهزاده خانم زيبا پرداخته بود. نخست در نسب و دودمان وي تحقيقاتي به عمل آورده و سپس به سفير خود در قاهره دستور داده بود كه با مقامات دولتي مصر در اين مورد تماس بگيرد و دولت مصر نيز با خاندان سلطنتي مصر وارد مذاكره گردد و رسماً استفسار كند كه آيا همسري شاهزاده خانم فوزيه با فرزند وي ميسر است. اين امر سريعاً به موفقيت انجاميد ولي اولين اطلاعي كه از اين جريانات به من داده شد، خبر نامزدي من بود. "

 

رضاشاه که در واقع اصل و نسب اشرافی نداشته می‌خواسته با این کارش یه طورایی صاحب اصالت بشه و از حقارت حضور این همه رجال و اعیان و اشراف قجری در بیاد. واسه همینم حتی کلی طلا جواهر از مایه‌دارا قرض می‌گیره که یه مراسم اشرافی دست و پا کنه و تیریپش حفظ بشه.

البته حفظ نمی‌شه و فوزیه فرتی می‌فهمه که اینا همه‌ش کشکه و اینا خیلی تازه به دوران رسیده‌ن. ضمن اینکه اشرف هم حسابی براش خوارشوهر بازی درمیاره و دهنشو صاف می‌کنه. محمدرضا هم یکی دو سال که بزرگتر می‌شه می‌زنه تو خط خانوم‌بازی و اینطوری می‌شه که سال 23 فوزیه می‌ره مصر یه سری به فک و فامیل بزنه ولی می‌پیچونه و دیگه برنمی‌گرده.

 اینو می‌گن "اقتدار آمرانه"  یا "توسعه آمرانه از بالا". البته درسته که اقتدار از بالا واسه "حل مسایلی که با قلب و احساسات مربوط است" ممکنه جواب نده ولی واسه "امور فنی و مهندسی" بدجوری جواب داد. رضا و اکبر کلی راه و راه آهن و سد ساختن و آبادانی کردن گرچه نفست درمی‌اومد دخلت رو می‌آوردن.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/21 و ساعت 14:50 |


این روزهای تعطیل را رفته بودیم همدان و شیرسنگی یک بنای سنگی است که وسط یک میدان است و حدودا ظاهر یک شیر را دارد و در واقع گویا سردر ورودیِ هگمتانه بوده که چندهزار سال پیش بنا شده.

این تکه سنگ تاریخی از پس چندهزاره جان سالم به‌در برده:

.بخت النصر (پادشاه بابل) هفت‌حصار هگمتانه را ویران می‌کند و شیر می‌ماند. 

.اسکندر (پادشاه یونان) شهر را غارت می‌کند و شیر می‌ماند.

.مرداویج (پادشاه آل زیار) بعد از دو روز قتل‌عام همدانی ها وقتی قصد بردن شیرسنگی را می‌کند و از پس حملش برنمی‌آید دست‌های شیر را خرد می‌کند اما شیر می‌ماند.

.قرن چهارم زمین لرزه‌ای همدان را به تلی از خاک بدل می‌کند و شیر می‌ماند.

.مغول‌ها و تیمور لنگ و افغان‌ها و آغامحمدخان هم به سهم خود هربار شهر را غارت و تخریب می‌کنند.

اما شیرسنگی دوام می‌آورد تا می‌رسد به ما. و اکنون بی‌حصار و بی‌مراقب وسط یک میدان نشسته و جماعتی که نه مغولند و نه یونانی و نه خواجه، عین آب خوردن روی بدنش حکاکی می‌کنند و سنگ نبشته‌ای به تن شیرسنگی می کنند (به فتح کاف) و برای هزاره بعدی سند تاریخی می‌آفریینند. آفرین به این ملت دوراندیش!

و من به چشم خود دیدم که کسی، به تاریخ دوسال قبل از ولادتم، روی شیر کنده‌کاری کرده و دیگری به تاریخ چندروز قبل تن شیر را خراش داده. و شیر بیچاره پر است از اقسام حکاکی. و این عادت ما جماعت باشعور یک عادت تاریخی است:

جماعتی که رفته داخل باغ تابستانی سفارت انگلیس بست نشسته تا از شاه و صدراعظم مشروطه بگیرد را قبول دارید که جماعتی است به غایت باشعور؟ دارید یا ندارید این مطلب را که والتر اسمارت (مسئول باغ سفارت) نوشته بخوانید:

"رفتارشان بسیار منظم بود [که این یعنی شعور] خیل پناهندگان توسط روسای اصناف سازماندهی می شد و اینان از ورود افراد غیرمسئول [که مثلا ممکن است قصد اغتشاش در این تحصن آرام را داشته باشند] جلوگیری می کردند... هیچ خسارتی به باغ وارد نشد [که با توجه به تعداد ۱۴۰۰۰ نفری متحصنین این یعنی شعور] اما البته ... درخت ها هنوز آثار نوشته هایی را که بر آنها کندند بر خود دارند." !!

برادر/خواهر من! آخر چرا؟ چرا وقتی ۱۴۰۰۰ نفر به مدت ۲۲ روز، منظم و منتظم (داخل یک باغ) کنار هم می نشینید و می خوابید و کار سیاسی می کنید و درنهایت  نظام چندهزار ساله موجود را با کمترین خونریزی (که در تمام انقلابات مشروطه بی سابقه بوده) اصلاح می کنید، دیگر چه کارتان به کار درختان بی گناه؟ میل به جاودانگی ات را طور دیگری ارضاء کن جان من، نمی شود؟ بچه ای چیزی پس بیاندازی خسارتش اگر کمتر نباشد بیشتر هم نیست به جان خودت. 

شما اگر آن روز آن درخت ها را نمی کندید ما هم امروز این شیرسنگی را راحت می گذاشتیم. پس اصلا کرم از خودتان بوده برادر/خواهر من! (البته خواهری در باغ نبوده در زمان تحصن. خانم ها یک تظاهرات چند هزار نفری ترتیب می دهند و می خواهند اجازه بگیرند و بیرون باغ چادر بزنند و متحصن شوند اما مقامات سفارت اجازه نمی دهند.)

  پ.ن: اینجا راجب تاریخچه آقاشیره حرفایی زده که از حرفای من دقیق تره.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/20 و ساعت 3:48 |


سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/19 و ساعت 20:14 |


اولا تو چکار داری که من به کی می دهم یا اصلا می دهم یا نه اما عطا یه مطلبی نوشته که به خوندنش میارزه.

دویماً الیزه هم ایضا.

سیماً گویا ما امروز دوتا نگرش مخرب انتخاباتی داریم (از بین خروارها نگرش مخرب) که میرزا یعقوب هم در دوره شاه شهید اونا رو توضیح داده. میرزا یعقوب بابای ملکم خان (از مهمترین روشنفکرای باعث مشروطه) بوده و رساله ای نوشته به اسم "طرح عریضه است که به خاکپای مبارک [یعنی ناصرالدین شاه] محرمانه باید عرض شود".

این رساله هم اسمش شبیه اسم نیس و هم برای خاک پای مبارک نوشته نشده بلکه برای ملت. اما ترس جان باعث شده که یعقوب این اسم رو بذاره روش و به خاک پای مبارک هم عرضه‌ش کنه. نگرش اول انتقاد میرزا بوده به وضعیت موجود (که هنوزم موجوده) و نگرش دوم اعتقاد میرزا بوده و خیلی هم عجیبه که همچو اعتقادی داشته:

اولی:

"عیبی که از مجتهدین ملاحظه کردم... این است که از اوضاع خارجه و ... اغراض دول همجوار به غایت بی اطلاع هستند... ایشان خود را با علم و فضل و قوانین شرع... در هرباب کافی و شایسته می دانند برای ریاست و حفظ مملکت مسلمانان. غافل از اینکه گذشته است آن عهدی که بدون اخلال و ممانعت خارجی هر ملتی می توانست... به آیین اجداد... وبا روسای شرع... مشغول امر دنیا و آخرت شود... در این عهد ملعون هزاران علم و فن و رندی و ملک و رعیت داری... ضرور و واجب شده که آقایان عظیم یکی را ندانند..."

دومی:

"در اروپا زن داشتن همانند قوادی است. اگر کسی نخواهد چیزی را بفروشد چرا باید آن را به هزاران خریدار نشان دهد؟ منظورم این است که اگر انسان نخواهد مردان دیگر زنش را تصاحب کنند چرا او را به میان هزاران مرد می آورد؟ این کار می تواند دو علت داشته باشد: یا زنش خوشگل است یا بدگل. اگر خوشگل است از کجا معلوم که مردان دیگر پنهان و آشکار درپی تصاحب آن زن نباشند و اگر بدگل است چرا باید بگذارد مردم به بدسلقیگی او بخندند."

"اولی" را کاری ندارم که مجتهدین هنوز هم همین طور هستند یا نه اما مصداق مناسبش خط فکری دولت نهم و یاران احمدی نژاده. انتظارگرایی آشکاری که تبلیغ و ترویج می شه و همه چی مرتبط شده با "ظهور" و از طرف دیگه هم هیچ کدام از فنون لازمه برای سیاست ورزی و رعیت داری در این "عهد ملعون" رو نه به کار می گیرند و نه بلدند و نه دانستنش را لازم می دانند.

"دومی" هم خیلی متناسب است با "عشرت شایق" و "طرح امنیت اجتماعی" و "شوهر فاطمه رجبی" و جریان بسیار مستحکمی که لوایح متناسب با "ماندگاری زن در منزل" رو ترویج می دن و تصویب میکنن.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/19 و ساعت 14:16 |


1.    همدان تحت نفوذ شش ملاک گردن‌کلفت است و تمام ماحصل زراعی‌اش تحت سیطره آنهاست و همین باعث شده که به سهولت با احتکار غله و مدیریت استثماری دمار از روزگار جماعت همدانی درآورند.

اکنون به همین واسطه نان گران شده و مردم همدان شوریده‌اند و به تلگراف‌خانه آمده‌اند و به شاه تلگرافی زده‌اند که اگر داد ما نستانی خودمان دست به کاری یازیم:

        "تا امنیت و آسایش و انتقام از ظالم که مدت سی سال است که ما بیچارگان اسیر ظلم آنها هستیم حاصل نشود، نمی‌توانیم یک قدم از تلگرافخانه بیرون بگذاریم... خوانین ما پول لازم دارند جهت مخارج تیاتر پاریس و سایر ممالک فرنگستان... [اگر] ما را  اجازه و مرخص فرمایید حکم دولت را خودمان به اجرا می‌گذاریم... الحکم لله الواحد القهار."

این بحران به همت تاجر خوشنامی به اسم "وکیل‌الرعایا" و حمایت حاکم عارف‌منش و رعیت پسند همدان "ظهیرالدوله" (همان ظهیرالدوله‌ای که یک جای تهران به نامش است و طرفداری‌اش از ملت در آن دوره بی‌نظیر اگر نبوده کم نظیر بوده) و علیرغم اقتدار و نفوذ ملاکان شش‌گانه (که یکی‌شان ناصرالملک است که همان موقع وزیرمالیه بوده است) ختم به خیر می‌شود اما می‌ماند یک درد دل تاریخی: آخر نامسلمان‌ها گیرم شکمتان گشنه مانده و برتان ظلمی رفته، چه کارتان به کار این تئاتر مادرمرده است؟؟ چرا در این مملکت هرکه از هرجا می‌خورد بغضش را بر سر تئاتر  می‌ترکاند؟ ما دردمان را به کجا تلگراف کنیم آخر؟

 

2. یک جایی که بالاخره حکومت مرکزی (صدراعظم مظفرالدین‌شاه) به ظهیرالدوله دستور مطیع کردن خوانین را می‌دهد و تاکید می‌کند که "هرگاه خوانین و ملاکین به ملایمت و خوشی [گندم به خبازان] ندادند باید سهم هریک را عنفا (زوری) بگیرید" ، این آقا مطلبی به ملت می‌نویسد که "هرگاه به روز مقرر پرچم سفیدی بربالای برج مصلی افراشته گشت [به معنی اینکه خوانین گندم نداده‌اند و زمان شورش است] مردم شهر آنجا گرد آیند... خواهش دارم تا بیرق را نبینند از جای خود حرکت نکنند. قربان همه شما، صفاعلی."

حالا صفاعلی (ظهیرالدوله) که بر خلاف وظیفه حکمرانی‌اش (برقراری نظم و آرامش) مردم را به انقلاب فراخوانده در کتاب خاطراتش از تردیدهایش می‌گوید. تردیدهایی که من نیز به عنوان یک ناظر همیشه حاضر در اطراف کوی (در آن تیرماه لعنتی) تمام روزها شدیدا با آن درگیر بودم و از همین زاویه وقایع آن روزها را نمی‌پسندیدم و خام‌دستانه می‌یافتم:

        "خودمان هم چون نمی‌دانیم چه می‌شود تقریبا مرددیم که [آیا ملاکین] شرایط را قبول خواهند کرد یا نه؟ اگر نکردند بیرق [سفید] را باید کشید یا نه؟ اگر نکردند و کشیده شد مردم خواهند آمد یا نه؟ اگر آمدند اختیار این همه گرسنه لوطیِ شش‌لول بند به دست ما خواهد بود یا نه؟ اگر بکلی اختیار از دست ما بیرون رفت [مهاجمین یا مدافعین] به خانه‌ای از خانه‌های شهر ابقا خواهند کرد یا نه؟... چه خواهد شد؟"

آن روز ختم به خیر شد و آن روز دیگر به خانه‌های شهر ابقا نکردند.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/15 و ساعت 2:28 |


منبع مطلب پست قبلی:

"مذاکرات مجلس اول" به کوشش  "غلامحسین میرزا صالح" انتشارات "مازیار" چاپ اول ۱۳۸۴

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/15 و ساعت 2:15 |


۱. "ظلم و استبداد فوق‌العاده سی سال است این مملکت را فراگرفته... ما می‌بینیم آنهایی که بی‌علم و جاهل بودند آمدند وزیر شدند و از منصب وزارت با علم و اطلاع شدند و حالا وکلای [مجلس]ّ ما هم همین طور. باید افکار آنها را [که الان بی علم و اطلاعند] توسعه داد."

نه برادر/خواهر من. این حرفا رو یه کسی که احتمالا اصلاح طلبه و می خواد (لیستش) واسه ۲۴ اسفند رای بیاره علیه اصولگراهای مجلس هفتم  و وزرای حاج محمود احمدی نژاد نزده.  این حرفا رو ۱۰۱ سال پیش تقی زاده تو مجلس اول زده. این قصه حاکمیت کوتوله ها بر "سایرین کوتوله پسند" سر دراز داره. به درازی تاریخ باشکوه یک ملت. گرچه مجلس اول قانون گذاری عقلایی داشته که مجالس همه سی سال اخیر نداشته. میدونی چرا؟ احتمالا چون اونا عمرشون کفاف نداد که باشن و نماینده بشن.

۲. تو خیال می‌کنی اولین حاکم ایرانی که اهل تسامح و تساهل بوده محمد خاتمی بوده اما نبوده. اولیش من هم نمی دونم کی بوده اما یکی مونده به آخریش رو (با فرض اینکه آخریش خاتمی بوده) می‌دونم کی بوده: محمد.

این محمد با محمد خاتمی یه نفر نیستش. این محمدشاهه. بابای ناصرالدین شاه. وزیرش هم حاج میرزا آقاسیه که انگار صوفی مسلک بوده و محمدشاه مریدش بوده. البته می دونم که این دوتا جفتشون بدنامن ولی به هرحال باید قبول کنی که تو دوره ۱۴ ساله صدارت آقاسی هیشکی به جرم سیاسی زندان و اعدام و شکنجه نشده و آزادی بیان رسمیت داشته و هرکی آزاد بوده هرچی می خواد چاپ کنه. خیلی چیزا هم (در حد وسع شعور مولفین) منتشر شده. مثلا رساله "دستورالاعقاب" که صاف می‌زده تو برجک خود آقاسی (آزادی مخالف).

"همه اسباب جنگ مهیا بود و ما تنبلی کردیم... خودم پیش خودم خجل بودم... با وجود آنکه سه ایلچی انگلیسی در سه عهدنامه صریح نوشته بودند که دولت انگلیس [را] به امر افغانستان به هیچ وجه رجوعی نباشد‌   اعلام جنگ رسید... مردم ایران چنان ندانند [یعنی گمان نکنند] که من از سفر و جنگ خسته شدم... هرگز! هرگز! هرچه دارم برای شما می‌خواهم. نه در بند خانه و اطاق‌های با زینت و لذت و خوشگذرانی هستم [یعنی نیستم]"

اینی که خوندی بی‌سابقه ترین اعترافیه که یکی از صاحبان ایرانی قدرت کرده و اشتباه خودش رو (شکست در جنگ هرات و جدایی افغانستان از ایران) معترف شده و دستور داده متن اعتراف‌نامه رو در نخستین روزنامه ایران "باسمه بزنند". این اعتراف مال محمد خاتمی نیس بلکه مال محمد شاهه.       آره جونم.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/12 و ساعت 2:50 |


ول (well). ما انگار تا حدی مستجاب الدعوه هستیم. "برایت دعا می کنم" را اگر خوانده باشید می فهمید که حالا که کوئن ها برای "بهترین فیلم" و "بهترین فیلمنامه" و "بهترین کارگردانی" سه بار سن تالار کوداک را بالا رفته اند و سه تا تندیس اسکار گرفته اند پس همه ش تاثیر دعاهای ما (من) بوده. مادرم هم همیشه همین را می گوید که تو هرچه شده ای بخاطر دعاهای من (او) بوده. حالا می فهمم که راست می گفته و البته این را هم فهمیدم که من نزد خدا عزیزتر از مادرم هستم:

او با دعاهایش من را رساند به این جایی که الان هستم (که هیچ جای مهمی نیست) ولی من با دعایم کوئن ها را رساندم به اسکار (که بعد از آن جای زیادی نیست).

حالا اگر مطلب "برایت دعا می کنم" را خوانده اید هرچه می خواهید بگویید تا برایتان از خدا بخواهم.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/06 و ساعت 17:9 |


دو تا واقعه تهش می رسه به دو تا انقلاب مهم:

شکست دولت ایران در ماجرای "تحریم تنباکو"    و

شکست امپراطوری روس در "جنگ روس و ژاپن".

این دوتا ماجرا که نسبتا هم زمان هستن (ده دوازده سال) قشنگیایی دارن که به گفتنش می‌ارزه.  ملت مسکو (به سرکردگی ماکسیم گورکی) بعد از شکست از ژاپن می‌ریزه تو کاخ زمستانی و به تزارشون فحش می‌ده و 12 سال بعد رژیم رو سرنگون می‌کنه.

 ملت ایران بعد از تحریم تنباکو می‌ره کاخ گلستان شعار می‌ده و 15 سال بعد سلطنت مطلقه رو می‌کنه مشروطه.

"دومای روسیه" و "دارالشورای ملی" هر دو شون توی یه سال تاسیس می‌شن. اولی ده هفته بعد توسط نیکلای دوم منحل می‌شه(پاسکوف) و دومی بیست ماه بعد توسط نیروی نظامی همون آقا نیکلا به توپ بسته می‌شه(لیاخوف).

ربطش اینه که شکست روس از ژاپن همون نقطه عطفی بود که روس رو کرد شوروی، ایران رو کرد مشروطه: ملت ایران که عمری زیر روس (از نظر جغرافیایی) تحت فشار بوده، هم سرزمین داده و هم کلی غرامت و هم کلی امتیاز و خلاصه خیلی به روس داده، وقتی می‌بینه یه ملت آسیایی می‌زنه ناوگان روس رو پاره می‌کنه، اعتماد به نفس پیدا می‌کنه و روشنفکرا این پیروزی رو هی تو چشم مردم فرو می‌کنن و آخرش ملت راه می‌افته می‌ره یه مکانایی بسط می‌شینه (مثلا چارده هزارتا از ملت می‌ره سفارت انگلیس (و البته سفارت روس نمی‌ره)) و از اعلیحضرت کنستیتیسیون (مشروطه) می‌گیره.

 

اینم یه بخشی از یه کتابی به نام ساقی‌نامه که یکی در وصف پیروزی ژاپن سروده:

                             چو مشروطه شد پایه سلطنت

                             فزونی دهد مایه سلطنت

                             زمشروطگی گشت ژاپن بزرگ

                             که شد چیره بر همچو خصمی سترگ

                              

یه برادری به اسم میرزا حسینعلی تاجر شیرازی اصلا نشسته یه منظومه مفصل راجب این اتفاق نوشته که اسمش "میکادونامه"س [میکاد و موتسوایتو امپراطور ژاپن بوده]. خلاصه از این دست مطالب (نظم و نثر) زیاد تقریر شده و تاثیر هم زیاد گذاشته. آره جونم.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/06 و ساعت 1:59 |


خاطر شریف اگه باشه  مطلبی نوشتم به اسم "برداشتن نقاب" و عرض کردم که ناصرالدین شاه آدم خیلی جالبی بوده. یادته؟

حالا اینا رو داشته باش:

ناصرالدین شاه اولین شاه ایرانی بوده که ریششو می تراشیده.

عاشق هنر عکاسی بوده و جزو اولین عکاساس. و خفن تر اینکه با تصویربرداری از چندتا از زنان برهنه حرمسراش در شمار اولین نودیست های جهان هم به حساب میاد.

اولین شاه ایرانیه که "عینک می زنه" و "سوار کالسکه بخاری" می شه و "می ره فرنگ".

اولین شاه ایرانیه که ملکه بزرگترین امپراطوری جهان لپش رو می بوسه و اولین شاه ایرانیه که دست یه زن رو می بوسه.

اولین شاه ایرانیه که یادداشت روزانه می نویسه و یادداشتاش به انگلیسی ترجمه و منتشر می شه.

به اسبش لقب یمین الدوله می بخشه. دماغشو با جزوه برنامه تاتر و موسیقی آلبرت هال پاک می کنه (نامردا به تاتر رحم نمی کنن تو این مملکت)

و اولین سلطانی بوده که در اظهار ناخرسندی از صدراعظمش حکم رسمی عزلش رو با لحنی عجیب می نویسه:

       " چون شما جمیع امورات دولتی را به عهده خود گرفتید و احدی را شریک و سهیم خود قرار نمی دادید ... و در این بین خبط ها و خطاها اتفاق افتاد ... لهذا امروز ... شما را از منصب صدارت ... معزول فرمودیم. درخانه خودت آسوده باش!"

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/04 و ساعت 17:49 |


۱) اصلا در این مملکت از اول ناف تاتر را با خشونت بریده‌اند نامردها. فریدون آدمیت در کتاب "ایدئولوژی نهضت مشروطه" بخشی از مذاکرات مجلس اول رو آورده:

نظامنامه انجمن بلدیه گفته که در شهرها "کتابخانه و قرائت‌خانه عمومی و دواخانه و تیاتر و موزه" برپا گردد. حالا قرار است نماینده‌ها راجع به این بند نظامنامه نظر بدن:

بحرالعلوم کرمانی: خیلی غریب است که نظامنامه را با نوشتن این‌طور الفاظ به مجلس آورده‌اند [منظورش لفظ تیاتره]... موزه‌خانه هم فایده ندارد.

محمد اسماعیل آقای تاجر: ضرری ندارد. تیاترهایی هستند که به جهت وعظ و تربیت و آگاه کردن مردم تشکیل می‌یابند.

میرزا ابوالحسن‌خان: [راجع به موزه] آثار کهنه را در آنجا می‌گذارند، باعث بصیرت مردم و فایده زیاد است.

صنیع‌الدوله: (رییس مجلس) این یک لفظ تیاتر هیچ نوشته نشود بهتر است.

و به این شکل "تیاتر" از اولین قانون مصوب مملکت حذف می‌شود و هنوز هم اوضاع به همان منوال است.

 

2) کلا خشت اول کج که باشه دیگه کجه که کجه. این یه اصل خرافاتیه که مورد تایید ماس. اصل 35 قانون اساسی مشروطه: "سلطنت ودیعه‌ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده."

خداوکیلی اینم شد حرف، شد منطق؟ اگه موهبت الهیه، ملت چکاره‌س که تو کار خدا دخالت کنه؟ اگه ملت تفویض کرده، چه ربطی به خدا داره آخه؟ ملت مگه عقلش با مقدرات الهی همسوئه که یه چیزی، هم بتونه موهبت الهی باشه هم مفوض ملت؟ اگه این‌طوره که ملت آمریکا (که عاقل‌تر از ما به‌نظر می‌رسن(چون تونستن موشک بفرستن فضا و ما نتونستیم)) وقتی به بوش و کلینتون رای می‌دن این درست خود موهبت الهیه دیگه. تازه آمریکاییا که آدمای شدیدا مذهبی‌ای هم هستن (از من که مذهبی‌ترن).

 

خلاصه‌ش این از اول اینجوری بنا شده و هنوز هم "مشکل" آبشخورش همینجاس. گرچه اینی که 101 سال پیش تصویب شده مترقی‌تر از اوضاع فعلیه چراکه اصل 35 سلطنت مطلقه رو تبدیل کرده به مشروطه و الان جمهوری هستیم و مطلقه.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/03 و ساعت 10:15 |


ایمان دارم روح تاریخ مرا بابت کتاب هایی که نصفه رهایشان کرده ام  خواهید بخشید چراکه هزار هزار کتاب نخوانده هست که باید بخوانمشان حتی اگر نخوانمشان. و اصولا مگر من یک نفر چقدر توان دارم که بار همه نوشته های بشری را به تنهایی به دوش کشم و زیر خواندنشان طاقت بیاورم؟

مهمتر از همه "بوف کور" بود که نصفه رهایش کردم و می دانم که نخواندنش احتمالا اُمُلی است. البته  اگر از من بپرسی می گویم کتاب بسیار خوبی بود ولی فعلا مدت هاست قصد تمام کردنش را ندارم.

"آمریکا"ی کافکا را با کمال میل در فصل آخرش متوقف کردم و نتیجه گرفتم خوشم نمی آید تمامش کنم.

"جهالت" کوندرا را با اینکه کم حجم هم بود همان جاهایی که داشت راجع به نوستالژی صحبت می کرد از خواندنش دست کشیدم و حتما روزی خواهم خواندش. جهالت البته یک سودی هم برایم داشت که داخل "جعفرانه" (همان سلسله داستان هایی که داخل همشهری جوان چاپ می شد) از آن نقل قول هم کردم و نشان دادم که چه آدم کتاب خوانده ای هستم! خجالت آور نیست؟

"شوخی" کوندرا را ده سال پبش از عطا گرفتم و صفحه اولش را که خواندم میان ترم هایم شروع شد و دیگر نمی دانم چرا نخواندمش و عطای بیچاره هرچه گفت پسم بده ندادم که ندادم تا اینکه گمش کردم (یا شاید هم پس دادمش و یادم رفته. الله اعلم!)

"نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی" (علی رهنما) را ۶۰۰ صفحه ای خواندم و خورد به نگارش فیلمنامه زیرزمین و دیگر خوانده نشد. کتابی بود (و هست) بس شاهکار که از بهترین های تاریخ معاصر است و کلی صفا دارد خواندنش. ۴۰۰ صفحه بیشتر باقی نمانده که بخوانم.

"دیوان سومنات" ابوتراب خسروی را نصفه رها کردم و لعنت به من! و از درگاه میثم خان محمد شرمسارم. میثم خان به موت قسم می خوانمش.

"چاه بابل" رضا قاسمی را چون نصف اوراقش را گم کردم نصفه ماند.

عوض اینهایی که نخواندم "جنایت و مکافات" را دوبار خواندم که خودش کار مهمی است. حالا هم مشغول مطالعه مشروح مذاکرات مجلس اول (دارالشورای ملی) و ایدئولوژی نهضت مشروطه (فریدون آدمیت) هستم و این کتاب آخری را عطا نصفه رها کرد اما در لیست نیمه کاره هایش نیاورد!

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/12/02 و ساعت 4:26 |


البته ملاقاتی که با بانوی سالخورده داشتیم یک خوبی هم داشت و آن اینکه رفقای قدیمی را که نمی‌دیدیم دیدیم. یعنی همین که تا تاترشهر بروی برای بازبینیِ علیکس و مهرگان و افراز و شمیم و روزبه (فامیلیش چی بود؟!) و گوهردهی و فرخی، ارزش خودش را دارد و لازم نیست انتظار چیز خفن‌تری را بکشی که اگر هم بکشی (که ما می‌کشیدیم) چیز خفن‌تری آن اطراف نیست.

 

یادم هست دایرهٔ گچیِ... یک صحنه‌ای داشت که بازیگرهای اصلی داشتند بازی‌شان را می‌کردند که یکهو 26 نفر از راستِ صحنه و 26 نفر از چپِ صحنه وارد می‌شدند. چپی‌ها بابت مرگ کسی عزاداری می‌کردند و راستی‌ها بابت عروسی کسِ دیگری بزن و برقص. حالا 60 نفر روی صحنه بودند و یک موقعیت بسیار درخشان را با چنان مهارتی (منظورم مهارت کارگردان است) نشانت می‌دادند که فنا می‌شدی. همه‌چیز درست سرِجایش بود و میزانسن (منظورم همه چیز سن است) در متعالی‌ترین و دست‌نیافتنی‌ترین حالت ممکن بود و تو فقط باید به تماشا می‌نشستی و حیرت‌زده می‌گفتی فتبارک‌الله احسن‌الخالقین. سمندریان خدا بود و بهترینِ خدایان.

"دایره... به معنای واقعی کلمه تاتر بود و  3 ساعت برایت روی صحنه نقاشی می‌کرد و تو وظیفه‌ات فقط این بود که حیرت کنی و رها شوی و لذت ببری (به تو چه که دارم اغراق می‌کنم یا نه).

اما این‌بار انگار استاد، ما را به ملاقات خودش دعوت کرده بود.  ملاقات استاد سالخورده. و تاتری که همه چیزش بی‌حوصله بود. صحنه‌ای که خورشیدی (که او هم برای خودش یک استاد سالخورده‌ای است) انگار هیچ انگیزه‌ای برای طراحی‌اش نداشته و بی‌حوصله چند حجم بی‌معنی را دو سوی صحنه گذاشته بود و یک وسیلهٔ چرخدار  احمقانه را ساخته بود که مثلا در هرصحنه کاربرد متفاوتی داشته باشد و البته نه فضاسازی می‌کرد و نه کارکردی داشت و نه به کارگردانی کار جلو‌ه‌ای می‌داد (به من‌چه که می‌خواهی بگویی این طراحی صحنه به شدت سیاهی شهر را و نامانوس بودن آدم‌ها را و فلان و بهمان را به بیننده منتقل می‌کرد).

لبا‌س‌ها را از تاناکورا خریده‌بودند و هیچ سلیقه‌ای در خریدشان لحاظ نشده بود و به‌جز صحنه آخر (که البته چیز خاصی هم نبود) طراحی لباس معنایی نداشت و برای آن صحنهٔ آخر هم البته چیزهای زشتی طراحی و بر تن این بازیگرهای عموما بی‌استعداد کرده بودند  (می‌خواهی بگویی آدم‌های آن شهر همه فقیر بودند؟ خب مگر لباس آدم‌های فقیر را بدون هیچ حس زیباشناسانه‌ای باید تن بازیگر کرد؟)

 

بازیگرها هم که اکثرا ناتوان بودند و هیچ چیز خلاقانه‌ای در بازی‌شان نبود و هیچ که هیچ. حتی پیام دهکردی. حالا اگر تو می‌گویی گوهر خانم بازی شاهکاری را نشانمان داده من می‌گویم خیراندیش بازیگر خوبی است و این که دیدیم یک بازی متوسط رو به خوب بود و گوهر را باید در "عروسی خون" می‌دیدی که چه جهنمی ساخته بود روی صحنه.

 

اینکه موسیقی، یک ملودی یا آواز تکرار شونده باشد البته چیز بدی نیست و موریکونه هم برای موزیک فیلمی (که فکر کنم "حرفه‌ای"‌ باشد) همین‌کار را کرده اما که چی؟ آن آقا برای خودش دلیل خوبی داشته و به اقتضای فیلمی که ساخته شده این کار را کرده و خوب هم روی کار نشسته. اما مثلا اگر تو از قطعه‌ای که آن حاج‌خانم خوانده خیلی خوشت می‌آید حالا باید بین همه صحنه‌ها برایمان پخشش کنی؟‌ خداوکیلی بی‌حوصله نشده‌ای استاد؟

اصلا خود استاد را بگو! اصلا ولش کن. من سمندریان را دوست دارم و می‌خواهم تاتر دیگری بسازد و به همه بگوید اینی که می‌بینید تاتر است و آنی که دیدید تاتر خوبی نبود. ریتم نداشت. خلاقیت نداشت. بازی‌گیری نداشت. تابلوی نقاشی نداشت (صحنهٔ آخر داشت؟ تو بگو داشت). یک جایی یکهو یک مادرقوه‌ای آمد ایستاد جلوی ما و شروع کرد به فیلمبرداری و یک نیم ساعتی را هرچه کردیم کنار نرفت و عدل در همان موقع همه داشتند سمت راست صحنه (مغازهٔ دهکردی) بازی می‌کردند که این آقا ماسکه‌اش کرده بود. خلاصه ما هیچی نمی‌دیدیم اما مهم هم نبود. همین که صدایشان را می‌شنیدیم کفایت می‌کرد و همه‌چیز را می‌فهمیدیم. آن‌جا چیزی برای دیدن نبود به‌خدا.

می‌ماند آن صحنهٔ سیگار کشیدن که ضرب شصت استاد بود و بی‌نظیر.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/11/25 و ساعت 22:15 |


ای وای از این بی وقتی!

البته این فقط یه خالیبندی بود و من وقتم کاملا خالیه اما باید فرض کنیم وقتم پره که وقت نمی شه اینجا پرندیات بذارم. به هرحال دوستان بهتره بطور مرتب این وبلاگ رو چک کنن و مطمئن باشن ما بزودی وقتمون آزاد می شه و چیزهایی خواهیم نوشت. برای نمونه عرض می کنم که ما بزودی راجب "ملاقات مزخرفمان با بانوی سالخورده" و "سریال لاست" و "اونی که عطا خواسته" مطالبی رو به عرض خواهیم رسوند. اینجوریاس.

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/11/21 و ساعت 22:21 |


وقتی بشود قهرمان فیلمت را نرسیده به آخر فیلم بکشی و بتوانی بدون قهرمان، فیلمت را ادامه بدهی... وقتی فیلمت یکی از آن بدمن‌های ناجور داشته باشد که همیشه داخل همه فیلم‌ها به شکلی دیوانه‌وار و روان‌پریشانه آدم می‌کشد و آخر سر هم یک پلیس بسیار باهوش یا یک آدم باهوش‌تر از پلیس دخلش را می‌اورد، وقتی یکی از این‌ بدمن‌ها داخل فیلمت باشد و آخر فیلم سر به سلامت به در ببرد... وقتی باهوش‌ترین پلیس ممکن را بگذاری توی فیلمت و همه را مطمئن کنی که این آقا همانی هست که آن بدمن نابکار را چپه می‌کند (عین همه فیلم‌های دنیا) اما هیچ کاری نکند یعنی نتواند که بکند... وقتی یک آدم گردن‌کلفت یک جنایتکار بسیار حرفه‌ای را برای انهدام همان بدمن روانی استخدام کند و تو مطمئن شوی که این جنایتکار بسیار حرفه‌ای یک اتفاق مهم بوجود می‌اورد اما  بعد از مقدمه نسبتا مفصلی بلافاصله و بی‌هیچ اثر و تاثیری دخلش بیاید... وقتی قهرمان باهوش فیلمت همه را با هزار ترفند ماهرانه به هوش و قدرت سازماندهی خود مطمئن کند و آنوقت با یک تصمیم بسیار احمقانه که از هیچ (بلانسبت شما) خری سر نمی‌زند، خود را به کشتن بدهد... وقتی فیلم ساخته‌ شده‌ات را درست جایی تمام کنی که نباید تمام شود اما درست همان‌جا باید تمام شود... وقتی فیلمت حال و هوای وسترن‌های غریب سال‌های دور را داشته باشد و الگوهای همان فیلم‌ها را برداشته باشد و درعین حال اصلا فضای قصه قلابی نشده باشد... وقتی "وقتی"های بالا داخل فیلمت باشد و یک عالمه "وقتی"های دیگر هم باشد که مضمون عجیب فیلمت را ساخته باشند و فیلمت شده باشد فیلمی درستایش آنچه قبلا بوده و آنچه بعدا نیست، آن‌وقت فیلمی ساخته‌ای با قهرمان‌های اصول‌گرا (قهرمان‌هایی که همان سال‌های "قیصر" و "جویندگان" دوره‌شان به سر رسید) که با اینکه زمانه بر وفق اصول ای آقایان قهرمان نیست اما هنوز هم عمده‌شان (آنهاشان که پیر نشده‌اند) احساس کهنگی نمی‌کنند و حتی نمی‌فهمند که ناکامی‌هایشان از همین روست... وقتی که یک همچو فیلمی بسازی اگر اعضای آکادمی عاقلانه فیلمت را نگاه کنند آن‌وقت حتما تو را کاندید اسکار فیلمنامه می‌کنند و ما برایت دعا می‌کنیم برنده شوی برادرم کوئن جان.

"پیرمردها سرزمینی ندارند" مال برادران کوئن است و مال من است و مال هرکه خوشش بیاید. بعضی‌ها نمی‌پسندند اما برای من و اعضای آکادمی فیلم بزرگی بود و با کمال میل برادران مذکور را در هشت نه رشته کاندید اسکار کردیم. "پیرمردها..." از معدود فیلم‌های دنیاست که از عشق نمی‌گوید و همچنان فیلم خوبی است و اصولا ساختن همچو فیلم‌هایی از سخت‌ترین کارهای بشری است و کم پیش می‌اید که فیلم خوبی در ذهنتان باشد و تمام یا بخش مهمی از آن عشقیده نشده باشد. پیرمردها حتی اگر خوشت نیاید هم گیجت می‌کند و این گیجی از آن دست گیجی‌های مهوع نیست (احتمالا)، یک جور گیجی خاصی است که بیشتر شبیه حیرانی است، حیرانی بشر کامل (عین آدم‌های فیلم) نسبت به جایگاه یک موجود بی‌دست و پا و البته امیدوار به آینده (یا به هر چیز شبیه آینده: آرمان، زندگی، هدف و ...) که نمی‌داند قرار است... (این جمله بنا به طبیعت فیلم پایان ندارد).

سارا جانم دعا می‌کنم دوباره که ببینی خوشت بیاید، آمین!

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/11/06 و ساعت 3:17 |


تازگیا هی چشمم به یه چیز جالبی می‌خوره که زیاد نو نیس ولی خیلی عجیبه. اونم اینه که از بعدِ مشروطه (تقریبا از ده سال بعدتر) که انگلیس و روس ریختن رو هم و مجلس دارالشورای ملی رو بستن به توپ (همون قضیه لیاخوف و الخ که می‌شه 4 سالی بعدِ مشروطه و البته خودش حاصل قرداد 1907 انگلیس و روس بود که بعدش با قرارداد 1915 کارمون بیخ پیدا کرد و مجلس دوم مشروطه با اولتیماتوم روس (تحت حمایت انگلیس) توسط ناصرالملک نایب السلطنه (که خود مشروطه‌چیا نایب‌السلطنه کرده بودنش) بسته شد و یه جورایی سر و ته مشروطه هم اومد) یه فکری می‌ریزه تو کله روشنفکرا و البته خصوصا می‌ریزه تو کله وطن‌پرستا که یه نیروی سومی پیدا کنن و بچسبن بهش بلکه این سومی پوز روس و انگلیس رو که انصافا مام وطن رو آبستن کرده بودن بس که امتیازای زوری مختلف از مملکت می‌گرفتن (از ترکمن‌چای و گلستان و تنباکو بگیر تا گمرکات و اولتیماتوم شمال و اشغال جنوب و معاهدات روس و انگلیس بر سر ایران) خلاصه یکی پیدا شه این دو تا رو مهار کنه. (می دونم که جمله قبل از پرانتز رو تموم نکردم، آخه نشد). اینطوریاس که ذهنا یکی می‌ره سمت آلمان (آلمان یعنی آلمان و اتریش و عثمانی) که همین اخیرا واسه دنیا شاخ شده بوده و   دیگه می‌ره سمت آمریکا که بدجوری مملکت صنعتی‌ای به چشم می‌اومده و البته هنوز آزارش به هیشکی نرسیده بوده و ضعیف‌کشی نکرده بوده.

این خیلی جالبه چونکه نمی‌شه بگی روشنفکرا و وطن‌پرستا به قصد منفعت شخصی یه همچین گرایشی رو تو ذهن و روحشون بوجود آوردن بخاطر اینکه عده این آقایون (این یه بار خوبه که صحبتی از خانوما نیس) انقدر زیاده و انقدر کارنامه بعضیاشون درخشانه که نمی‌شه انگ وطن فروشی چسبوند وسط پیشونیشون. و جالبتر اینه که اگه ما هم جای اونا بودیم بعید نبود راه رستگاری مام وطن رو جز اون راهی که اونا رفتن می‌فهمیدیم و می‌رفتیم و بلکه این خیلی دردناک باشه. اینجوری اگه باشه دیگه صحبت از منافع ملی یه طورایی صحبت سختی می‌شه، به سختی مباحث مشکوک فلسفی که درست و غلطش رو فهمیدن کار حضرت فیله!

اولِ آلمان‌دوستی با شعرای ادیب پیشاوری شروع می‌شه که توی دانش وفلسفه و حکمت و شعر وادب خفن بوده و حلقه درسی و ارادتمندان پر و پیمونی داشته و نشسته یه قیصر نامه نوشته که 14000 بیته و فرستاده واسه قیصر آلمان (ویلهم).

اما اصل قضیه تقریبا با تقی زاده شروع می‌شه که بلکه بدونید یکی از مهمترین آدمای مشروطه اول و نماینده اهالی تبریز بوده و آدم درخشانیه و در لحظات مهمی از تاریخ مشروطه عقل‌اندیشی کرده و جلوی کثافت‌کاریا رو یه طورایی گرفته (خب البته عین من و شما غلط هم زیاد کرده). آلمانا تحت امپراطوری آقای ویلهم قراره همین روزا شاخ بشن و دارن می‌گردن ببینن با کیا می‌تونن بریزن رو هم. اولِ ممالک مذکوره ملک ایرانه که عمریه داره چوب روس  و انگلیس رو می‌خوره و مهمترین حزب فعلی حزب دموکراته که یه‌طورایی تقی‌زاده پدر معنویشه و این روزا (بعد از شکست مشروطه) تقی رفته نیویورک و تو ملک علی قلی خان نبیل الدوله زندگی می‌کنه.   قونسول آلمان مقیم نیویورک به تقی زاده پیشنهاد همکاری بر ضد متفقین رو می‌ده و تقی زاده بی‌ حرف پیش قبول می‌کنه و می‌ره آلمان. اونجا یه پول هنگفتی بهش می‌دن و اونم یه عالمه از شخصیت های سیاسی – ادبی ایرانی مقیم اروپا رو میاره برلن و "هیاتی برای نجات ایران از مداخله و تجاوز 2 نیروی اشغالگر روسی و انگلیسی در شمال و جنوب که برابر قراردادهای محرمانه 1907 و 1915 ، کشور ایران را به 2 حوزه و منطقه ی نفوذ تقسیم کرده بودند" تشکیل می‌ده. این هیات راه می‌افته می‌ره شهرای مختلف (تهرون و کرمونشاه و ...) و شروع می‌کنه به مخ‌زنی ملت.

دسته دوم گروه "هیات اتحاد اسلام" هستن. این هیات موسسش سیدجمال اسدآبادیه و مکان تاسیسش استامبوله و حامیش خلیفه عثمانی. انگیزه سیدجمال (که آخرای عمرش اینو تاسیس می‌کنه) "ایجاد یک حزب قوی اسلامی در کشورهای مسلمان بود تا با دخالت مستقیم علمای سنی و شیعه و صدور فتوای جهاد علیه 2 نیروی روس و انگلیس که در عراق و ایران نیروی مسلط و اشغالگر بودند" دخل استعمار رو بیاره. حالا سید مرحوم شده اما میراثش (هیات اتحاد اسلام) سرپاس و تحت حمایت شدید آلمان و عثمانی. پول و اسلحه اورت در اختیار این هیات قرار می‌گیره و اینا پا می‌شن میان ایران و می‌رن جنوب، ایل قشقایی و تنگستونیا رو تجهیز می‌کنن و اونام علیه انگلیس می‌شورن. بعدم می‌رن تهرون پول و اسلحه رو می‌دن میرزاکوچیک‌خان (که خودش عضو همین هیات اتحاد اسلامه) که بره شمال و مردم رو علیه روس بشورونه که می‌ره و می‌شورونه و البته مشاورش و رابطش با شبکه قدرتمند اطلاعاتی آلمان آقای گائوک آلمانیه که بلکه اسمشو شنیده باشین (گائوک رابط جنگل و آقای واسموسه و آقای واسموس یکی از بزرگترین آدمای اطلاعاتی آلمانه با اختیارات وسیع). این هیات اتحاد اسلام یه پایگاه تر و تمیزی هم تو نجف و کربلا و سامرا داشته و تقریبا از همه علمای مقیم عتبات حکم جهاد واسه نیروهای داخلیش رو می‌گیره و ملت به‌پا می‌خیزه.

خلاصه اوضاع و احوال همینجوریا پیش می‌ره و وطن‌پرستا و غیره هی ضدحال می‌خورن و هی نهضتای ملیشون بی‌هیچ منفعت ملی مالیده می‌شه تا اینکه هیتلر یهو پیش میاد و همه (یعنی خیلیا) می‌فهمن که منجی مملکت همین آقاس و این قضیه تا اونجا جلو می‌ره که حتی رضای میرپنج هم می‌زنه به سیم آخر و می‌گه گوربابای انگلیس که منو آورد سرکار، هیتلر رو عشقه. واسه عشاق هیتلر می‌شه یه خروار اسم ردیف کرد و در صحت همه‌شون (یعنی خیلیشون) هیچ شکی نکرد و ما نمی‌دونیم ملت ساده دل و رنجیده‌مون چه نذر و دخیل‌ها که واسه پیروزی آدولف بستن و البته ادا نشد. ابی گلستان و مرحوم باقرخان دوتا از خیل عظیم این جماعت آدم حسابی هیتلر دوستن. بعدش شهریور بیست پیش میاد و چرچیل و استالین (انگلیس و روس) میان تهرون و با هم حرفای خصوصی می‌زنن و تکلیف "مام" رو روشن می‌کنن (فعلا کاری به روزولت نداریم). حالا دیگه نوبت "مرام اشتراکیه". راه حل قطعا همینه و همه می‌رن توده‌ای می‌شن بلکه مملکت عقب‌مونده‌ی زجر کشیده‌مون یه سامونی بگیره. البته درسته که مرام اشتراکی یه مرام روسیه اما این روس که دیگه روس تزاری نیس (بلکه شورویه) و تازه برادر مرحوم لنین بعد از انقلاب بلشویکی قراردادای ننگین تزار رو ملغی کرده و داره حرفای قشنگ می‌زنه و همینه که به دل تقی ارانی و شاهزاده سلیمان میرزا اسکندری و 53 نفر چنگ می‌زنه و بعد از 1320 (که البته لنین جون مرحوم شده و آقا استالین پیش اومده) یه جماعت گت و گنده به عشق رستگاری جماعت ایرانی می‌چپن تو حزب و خب البته دنیا یه قدری عوض شده (مثلا تلفن و همواپیما اختراع شده) و بنابراین دیگه نمی‌شه گفت همه حزبیا آدمای با مرامی هستن اما خیلیاشون (بیشترشون) هنوز وطن‌درد دارن( کم و زیاد)، مثلا خلیل ملکی و دار و دسته‌ش، ابی گلستان و رفقاش، نیما یوشیج و آل‌احمد و م.به‌آذین و بزرگ علوی و ابتهاج و بعضی از دوستاشون، گلسرخی و بعضی از آدمای دور و برش و محمدعلی عمویی و بعضی از رفقاش وخیلیای دیگه (گرچه اکثرا چیز زیادی از این مرام اشتراکی نمی‌فهمن که البته طبیعیه و همیشه همین بوده که بیشترمون چیز زیادی از اون چیزی که دوس داریم باشیم رو نمی‌فهیم و یه طورایی عموما در حال بلغور مفاهیمیم و اظهار لحیه و تفاخر به چیزی که تقریبا نیستیم یا نمی‌دونیم چیست).

اما این‌بار دیگه بعضیا گول این چیزا رو نمی‌خورن و حالیشون می‌شه که اون نیروی سومی که راه رستگاریه و دردا رو دوا می‌کنه نه آلمان شکست خورده و شوروی اشتراکی دیکتاتوره بلکه آمریکای بزرگه که هنوز حال هیچ ملتی رو تو شیشه نکرده و در عین حال کلی آدم باحال و روشنفکر داره و حتی تو مملکتش یه سازمان ملل زده و یه حقوق بشر راه انداخته که آرمان نوع بشر رو یه تنه تامین کنه. تو تاریخ اخیر (بلکه بشه بگی معاصر) اولین تمایلی رو که تو وطن‌پرستا به سمت آمریکا می‌شه سراغ گرفت احتمالا باید قوام‌السلطنه باشه. قوام ۵ بار نخست‌وزیر ایرون می‌شه که دفعه اولش بعد از کودتای سید ضیائه و اگه اشتباه نکنم بعد از خود سید ضیاء (به زودی صحت این حرف رو بررسی می‌کنم). تو این دوره قوام واسه اینکه پوز روس و انگلیس رو بزنه می‌چرخه سمت آمریکا و البته نه آمریکا مالی بوده و نه دوره صدارت قوام طولی می‌کشه. یه دوره صدارتش هم تو دهه بیسته که بازم قوام آمریکایی بازی درمیاره و بازم معزول می‌شه اما این‌بار قوام که حالا با ضعفی که سلطنت محمدرضا داره واسه خودش قدرتی محسوب می‌شه سعی می‌کنه یه مشت نخبه آمریکایی تربیت کنه و می‌کنه و این نخبه‌ها هرجا که پا بده سعی می‌کنن به ضرب آمریکا زور انگلیس رو خنثی کنن. نفر بعدی خود آقای مصدقه که وسط اون معرکه ملی کردن نفت که حیرت همه دنیا رو موجب شده و البته انگلیس داره سعی می‌کنه پدر مملکت و آقای مصدق رو دربیاره سعی می‌کنه آمریکا رو علیه انگلیس تحریک کنه و می‌کنه و موفقیتایی هم حاصل می‌شه اما از اونجایی که آقای مصدق قرار نبود مملکت رو دودستی تحویل آمریکا بده (یعنی یه طورایی آدم باهوشی محسوب می‌شد) یه رو دست اساسی از آمریکا (که یه طورایی باهوش‌تر از آقای مصدق بود) می‌خوره و با یه کودتای نسبتا ساده‌ی دومرحله‌ای آرمان عینی یه ملت به زانو درمیاد. نفر بعدی علی امینییه. علی امینی پسر خانوم فخرالدوله‌س که خودش دختر مظفرالدین شاه بوده. امینی به همین دلیل یه طورایی مدعی تاج و تخت محمدرضا هم بوده و البته بر خلاف قرائت رسمی به گمان من آدم نسبتا وطن‌دوستی بوده و آمریکایی هم بوده و دیگه نه من حوصله دارم راجبش بنویسم و نه شما حوصله دارید اگه نوشتم بخونید. خود محمدرضا هم دستپخت انگلیس بود و دهه 50 که پولدار شد  توهم "دروازه تمدن" زد و چرخید سمت آمریکا و البته سرنگون شد. خسته نباشیم. 

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/10/30 و ساعت 18:7 |


نقله که هر وقت میاد برف میاد.

امروز اومد برفم اومد.

خوشحالم.

تولدت مبارک معشوقه خانوم!

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/10/12 و ساعت 21:34 |


کلا باید بدونین که ناصرالدین‌شاه موجود جالبی بوده و البته معنی حرفم این نیس که آدم ضایعی بوده و قطعا نمی گم که  ضایع نبوده. بهرحال یه چیزی بوده که با تصویری که ازش به ما نشون دادن خیلی فرق داشته.

مثلا از چیزای جالبش یکی این بوده که دو تا صدراعظم آدم حسابی داشته که البته دومیش رو کمتر می شناسیم: میرزا حسین خان سپهسالار.

اونطور که تاریخ میفرماد این آقا بدجوری اصلاح طلب بوده و کلی کار حسابی کرده واسه مملکت و وقتی نتونتسته از پس بدنه نالوطی دربار (این بدنه تو همه حکومتا هستش و بدجوری باهات می‌خوره به گیر) بربیاد استعفا داده. در واقع می‌شه گفت سپهسالار پیر اصلاحاتی بوده که به مشروطه منجر می‌شه.

از جالبی قبله‌عالم یکی هم اینه که اصولا وقتی از دول خارجه وامای سنگین می‌گیره و در ازاش کلی امتیاز می‌ده و بعدش با پول واما یه دوباری می‌ره اروپا، اونجاس که می‌فهمه مملکتش چه نافرم از سایر بلاد عقب افتاده و بنابراین از سپهسالار به بعد هر نخست‌وزیری که می‌ذاره سرکار ازش می‌خواد که رفرم کنه و البته انقدر همه وزرا در مواجهه با بدنه فاسد دربار و هرم نامربوط قدرت (حکمرانان ایالات و ایلات و ...) به گیر و گور می‌خورن که تهش مشروطه راه می‌افته.

 

از جالبی شاه‌شهید یکی دیگه هم اینه که تصمیم می‌گیره پول سفر سومش به اروپا که جور شد بره اونجا یه دانشگاه خوب ثبت‌نام کنه و درس بخونه البته قبل اینکه فرصت کنه وام بگیره میرزا رضا کرمانی دخلشو میاره. خلاصه جدا به نظر من ناصرالدین آدم جالبی بوده و هزار نکته باریک و کلفت درباره‌ش هست که به خوندنش میارزه اما اخیرا آخرین چیز جالبی که راجع بهش کشف کردم اینه: تاج السلطنه. یه خانوم کاملا روشنفکر و مترقی که بدجوری آدم متفاوتی بوده و البته دختر ناصرالدین‌شاه هم بوده. این خانوم خاطراتش رو نوشته و بعدا یه خانوم دیگه‌ای (منصوره  اتحادیه نظام مافی) اونو چاپ کرده. اینم یه بخشایی از حرفا و افکار خانوم:

 

§     عصرها را حسب المعمول به حضور اعلیحضرت تاجدار پدر بزرگوار خود می رفتم و اغلب مورد تحسین و تمجید واقع می شدم و به من نوازش می كردند و همیشه به من مرحمت می كرد. یك پول طلایی از جیب خود بیرون می آورد و مكر را می فرمود:  این دختر خوشگل است و شبیه به شاهزاده های فتحعلی شاهی است. من به قدری از پدرم می ترسیدم كه هر وقت چشمم به او می افتاد بی اختیار گریه می كردم و هر قدر به من نوازش می كرد تسلی پیدا نمی كردم. چون من هیچ مردی را غیر از پدرم نمی دیدم در نظرم این شخص فوق العاده و قابل ترس می آمد.

§     هر اصلاح طلب وطن دوستی كه می خواهد معایب كار خود را رفع كرده و هیات جامعه خود را به مراتب كمال برساند باید بداند كلمات مقدسه آزادی، برادری، برابری، دادگری با آن همه تاثیرات دلپذیر كه متضمن آن است وقتی مقرون به فایده می شود و نتیجه می دهد كه اساس آن استوار باشد. ما از داشتن حریت، اخوت، مساوات، عدالت وقتی منتفع می شویم كه صاحب خلق كریم باشیم، تجارب تاریخی، اموال فلاسفه و حكما و نظام اساسی هر شریعت و آیین به ما می فهماند كه: مكارم اخلاق روح كالبد هر نوع بشر، قوت معنوی اهل عالم، ركن متین كلمه اصلاحات است.

§     افسوس و باز افسوس كه در آن تاریخ باب علم به روی نسوان از هر جهت بسته و ابدا راهنما و تعلیمی از برای خود موجود نمی دیدند و به همین واسطه تحصیل من خیلی كم و بالاخره هیچ بود و این حرمان ابدی با من انیس و جلیس بود بود در هنگامی كه «بیزمارك» از پاریس برمی گشت... در یكی از مجالس به حاضرین گفت: «ما با معلم مدرسه به فرانسه غلبه كردیم.

§     اگر این پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانیت و ترقی ملت خود و معارف و صنایع می كرد چقدر بهتر بود تا اینكه مشغول یك حیوانی، اگر آنقدر زن ها را دوست نمی داشت و آلوده به لذایذ دنیوی نشده، تمام ساعات عمر مشغول سیاست مملكت و ترویج زراعت و فلاحت می شد، چقدر امروز به حال ما مفید بود و در عوض اینكه من در این تاریخ از گربه های او مجبور شده صحبت می كنم از رعیت پروری، معارف طلبی، كارهای عمده سلطنتی می نوشتم چقدر با افتخار بود ... و اگر می توانستم او را در عوض بدبخت، خوشبخت بنگارم، چه میزان در این ساعت قلبم مسرور بود افسوس... كه در آن عصر و زمان تمام غرق غفلت بوده و بویی از انسانیت به مشامشان نرسیده و به قدری آلوده به رذایل و بدی ها بودند كه قرن ها خرابی به یادگار گذاشته اند كه اصلاح پذیر نیست

§     تقریبا اعلیحضرت پدر تاجدار من هشتاد زن و كنیز داشت. هر كدام ده الی بیست كلفت مستخدم داشته، عده زن های حرمسرا به پانصد نفر بلكه ششصد می رسید و همه روزه هم یا خانم ها یا كلفت ها ... خدمه ها از اقوام و عشایر خود جماعتی را می پذیرفتند. و هر روز بالاستمرار در حرمسرای هشتصد، نهصد نفر زن موجود بود و تمام این خانم ها منازل و حقوق و اتباع از كلفت و نوكر و تمام لوازم زندگانی در بیرون باشند. مگر زن های تازه كه از دهات و اطراف اختیار می كردند به دست خانم ها می سپردند كه یك قدری آداب و رسوم را بفهمند بعد منزل جداگانه به ایشان می داده اند.

§     تكلیف زن های ایرانی، استرداد حقوق خود مانند زن های اروپایی، تربیت اطفال، كمك كردن با مردها مانند زن های اروپایی، پاكی و عفت، وطن دوستی، خدمت به نوع، طرد كردن تنبلی و خانه نشینی، برداشتن نقاب.

اینم عکسش:

 

 

 

+ نوشته شده توسط علیزخان در 86/10/03 و ساعت 18:30 |